شمارهٔ ۲۲
بدل بنشسته تا نقش خیالتنظر نگشاده ام جز بر جمالت
چرا پیچم سر از هجران خونریزکه دارم خونبهائی چون وصالت
نگارا صد رهم کشتی و آخرنپرسیدی ز من چونست حالت
ز جورت نالم و ترسم نشیندبدل از ناله او گرد ملالت
خورد گر خون مردم ترک چشمتچو شیر مادرش کردم حلالت
کمالت را چسان آرم به تحریرکا ناید در قلم شرح کمالت
بدین خوبی و لطف ودلربائیندیدم در جهان هرگز وصالت
چو نور از پای تا سربرنگیرمگرم هر دم شود سر پایمالت