گنج

شمارهٔ ۲۰

۱۲ بیت
ای صبح وصال ما ز رویتوی شام فراق ما ز مویت
خورشید چه غم اگر نشیندچون نقش قدم بخاک کویت
کو طره پر خم چو چوگانتا سربسپارمش چه گویت
شبها همه هست دود آهمتا صبح شرر فشان ز خویت
صد دل بیکی خرام بر بودچون سرو سهی قد نکویت
شهریست پرانقلاب و آشوباز نرگس شوخ فتنه جویت
دیگر بخود آنقدر نبالدگل گر نگرد برنگ و بویت
ای روی بسوی کس نکردهروی همه کس مدام سویت
تو از همه فارغی و باشندخلق دو جهان بجستجویت
نشنیده کلامی از دهانتاز هر دهنیست گفتگویت
ساقی قدحی بده که بادااز باده مدام پر سبویت
نبود عجبی چو نور جاناگرجان بدهد درآرزویت