گنج

شمارهٔ ۱۹

۷ بیت
سحرگاهان که بگشاده در دوستتمنا برد ما را تا بر دوست
درآن تاریک شب دیدیم روشنز نور حق همه پا و سر دوست
تجلی زار شد طور دل ماز خورشید جمال انور دوست
فلک بنشاندش بر سر غباریکه برخیزد ز خاک کشور دوست
مگو از نافه کان قدری نداردبپیش طره چون عنبر دوست
حکیما لب ببند از جوهر و کانکه هست از کان دیگر جوهر دوست
چه گوهرها که در راهش فشاندمچو نور از بهر دیده گوهر دوست