شمارهٔ ۲
دمی خواندم من خاکی کتاب آسمانی راکه دانستم ز دل پاکی علوم دو جهانی را
نه عالم بود نه آدم نه با سرت سری محرمکه علمت کرد در یکدم عیان کنز نهانی را
چو علمت را عیان آمد ازو پیدا جهان آمدبجسم مرده جان آمد همه انسی و جانی را
بدانستند چون اشیاء ترا یکتای بی همتانمودند از پیت گویا زبان بی زبانی را
یکی در ذکر تمجیدت یکی در فکر تحمیدتگشوده باب توحیدت در درج معانی را
ز امر تست گلریزی خزان عمر پیری راز حکم تست سر سبزی بهار نوجوانی را
برو ای زاهد خود بین ملاف از خویشتن چندینچو نور بینوا بر چین بساط نکته دانی را