شمارهٔ ۱۵
زهی روی تو خورشید جهانتابندارد بی تو خورشید جهان تاب
مگر می خورده کامروز چشمتز رنجوری و مخموریست در خواب
طبیبم چون تب عشقت فزون دیدعلاجش از لبت فرمود عناب
نصیحت گرچه اول تلخ داروستدرآخر هست شیرین همچو جلاب
سرشکم گر نگیرد دامن دوستبگیرد دامن صحرا چو سیلاب
درآن مجمع پریشانی مباداکه آنجا جمع میباشد احباب
چنین گوهر که نور از خامه افشاندچه نزد اهل دل دریست نایاب