گنج

شمارهٔ ۱۳

۹ بیت
بلبل که ز عشق گل نالد به گلستان‌هاشب تا سحر ار نبود از زاریم افغان‌ها
تنها نه همین بلبل نالا بود از دردتکز دست غمت گل را چاکست گریبان‌ها
با هیچ مسلمانی نگذاشته ایمانیهندوبچه خالت در غارت ایمان‌ها
گفتم که بسوزانم در مجمر دل عودتدل رفت کنون از کف زان جودت احسان‌ها
چشمت کند از ابرو چون عزم کمانداریصد دسته فرو گیرد تیر از صف مژگان‌ها
بس تیر جگر دوزت آید به دل ریشمدل‌ریش به خون پیوست از کاوش پیکان‌ها
هر عهد که خود بستی آخر همه بشکستیای عهدشکن تا کی بشکستن پیمان‌ها
عمری دل غم‌پرور چون برده به دردت سرجز درد تواَش دیگر نبود غم درمان‌ها
چون نور کسی یابد طرف حرم وصلتکز دیده غم سازد او طی بیابان‌ها