شمارهٔ ۱۲
ساقی بیا در جام کن آنباده گلفام راتا ریشه از دل برکنم خار غم ایام را
پنهان ز مردم تا بکی نوشم بزیر خرقه میبی پرده خواهم تا چو جم در دست گیرم جام را
جز خاراند و هم بدل نگذاشت از شادی گلآن به که آتش در زنم خاشاک ننگ و نامرا
جائیکه با طنبور و نی قاضی و مفتی خورده میچون محتسب افتد بپی رندان دردآشام را
این سجده تو دمبدم سرگشته پیش هر صنمتوحید خواهی جز یکی بشکن همه اصنام را
چون نور بر آرام دل بودم دلارامی هوسآخر دلارام آن شدم کز دل ببرد آرام را