شمارهٔ ۱۰۵
ای خفته دراین سرای فانیبرخیز که رفت زندگانی
عمرت بچهل رسید و ترسمدر جهل چو کودکان بمانی
پیرانه سر از خدا طلب کنعلمی که ترا دهد جوانی
وان علم کجا کنی تو معلومتا ابجد عشق را نخوانی
صد حرف ز نقطه شناسیگر علم شریف عشق خوانی
بی معرفت خدای هیچستهم علم بیان و هم معانی
از دفتر فضل اوست حرفیاین چار کتاب آسمانی
چون قدرت فضل خویش ظاهرمیخواست بانسی و بجانی
نقش دو جهان و کاف و نونیبنمود عیانی و نهانی
ای کرده طمع بدیدن اوگر خام نه ز پختگانی
با دیده دل توانیش دیدکز دیده سر نمی توانی
رب ارنی چو گفت موسیبشنید جواب لن ترانی
زان پیش که بایدت سبک رفتدر طاعت او مکن گرانی
جز معرفتش دلا فرو شویچون نور کتاب نکته دانی