شمارهٔ ۱۰۱
ساقی مصطب جانم تنناها یاهومطرب بزم جنانم تنناها یاهو
شیشه و جام مرا هر دو چو معشوق شدندعاشق پیر و جوانم تنناها یاهو
مست و مدهوش فتاده بدر میکده هاگه از این و گه از آنم تنناها یاهو
ایندو معشوق که گفتم بحقیقت چویکندجز یکی زاندو ندانم تنناها یاهو
وان بود باده توحید که بی شیشه و جامکرده تر کام و دهانم تنناها یاهو
بعد از این نیست عجب گر بچکد آب حیاتاز در نطق و بیانم تنناها یاهو
منکه نور ازلم تا ابد از پرتو خویشروشنی بخش جهانم تنناها یاهو