شمارهٔ ۱۰
الصلا ای عشق رهبر الصلاعقل گمره را بره بر الصلا
در میان دلربایان دلبریکس ندیده چون تو دلبر الصلا
وصل دلجوی تو کو تا گیردماز کف هجر ستمگر الصلا
برلب خشگم ببین و رحمتیکن مرا در دیده تر الصلا
گردر مسجد بمستان بسته گشتباز شد میخانه را در الصلا
وصل گل آمد که پیمائیم ماباده گلگون بساغر الصلا
چون قد خوبان دگر بالا گرفتجلوه سرو صنوبر الصلا
ساقیم بخشد ز جام لعل فامباده چون یاقوت احمر الصلا
می پرستان را ز چشم لعل خویشمیدهد بادام و شکر الصلا
الصلا گفتم بیاران بارهاباز گویم بار دیگر الصلا
ای بسا گوهر که نور از خامه ریختگر توئی جویای گوهر الصلا