گنج

شمارهٔ ۹۴

۷ بیت
ساقس بقدح چه میکنی راحلعل تو بس است راح اقداح
این راح که از لب تو نوشیمگنجینه روح راست مفتاح
مائیم که بهر گوهر وصلگردیده ببحر عشق سیاح
برخاستم از بساط اجسامبنشسته ببارگاه ارواح
ز اقلیم صور شده مسافردر کلک معانی ایم سیاح
بردیم برون ز بحر کشتیبی منت ناخدا و ملاح
ما را بزجاجه دل و جانخود نور علی بس است مصباح