شمارهٔ ۹۳
دوشم بسحر ساقی پر کرد قدحی از راحزان راح که میبخشد جان در بدن ارواح
از راح وز اقداحت نبود اگر آگاهیراحست حیات ایدل اقداح بود ارواح
خوردم قدحی چون من زان راح روان افزارستم ز خود و گشتم در بحر فنا سباح
کردم چو سراسر طی آنقلزم فانی راخورشید صفت گشتم در ملک بقا سیاح
اکنونکه شدم باقی هستم بجهان ساقیهرکس قدحی دارد پرسازمش از آن راح
دارم بقدح راحی وه راح چه خوش راحیراحی که برافروزد در شیشه دل مصباح
من نور علی باشم والی ولی باشمسر ازلی باشم بر کنز صفا مفتاح