گنج

شمارهٔ ۹۲

۷ بیت
زهی گرفته جمالت ز ماه تابان باجنهاده بر سر خورشید خاکپایت تاج
جهان چو روز منور شود ز رخسارتگشائی از رخ خود گر نقاب در شب داج
شهان ملک جهان بر درت چو مسکینانزخوان بذل عطایت بلقمه ئی محتاج
غرض رسیدن نعلینت بود بر سر عرشوگرنه لایق شأنت نبود آن معراج
حمید و حامد و محمود و احمد مرسلتوئی توئی که رسولان همه دهندت باج
ولی والی والا علی عالیقدربداده آنکه بامر تو امر شرع رواج
از آنزمان که رخش تافته بدل نورمشده است روشنم از وی حدیث نور و زجاج