گنج

شمارهٔ ۸۹

۶ بیت
دوش رندی بخرابات مرا فاش بگفتکز چه رو شیشه می کرده ای در خرقه نهفت
خرقه بر تن بدر و شیشه می فاش بنوشهیچ پروا مکن از زاهدی افسانه که گفت
در گلستان جهان تا که فلک یاد دهدهرگز ای گل چو گل روی تو یک گل نشکفت
دل ما را که نباشد بجهان مثل و قرینگرچه یکتاست بود روز و شبش یاد تو جفت
زآمد و رفت خیال رخ دلجوی مهییکشبم تا بسحر دیده بیدار نخفت
غیر نور علی آن ناظم دیوان سخننظم دربار بدینگونه که گفت و که شنفت؟