شمارهٔ ۸۸
کوی دلدار بهشت است چمن نتوان گفتنقش پایش گل و نسرین و سمن نتوان گفت
بسکه داده بخطش خط غلامی عنبرگیسویش را بخطا مشک ختن نتوان گفت
شود از شرم و حیا بسکه گلشن غرق گلابعرقش را ببرش در عدن نتوان گفت
قیمت لعل بدخشان در اشکم بشکستچشم خونبار مرا کان یمن نتوان گفت
وه که با مرغ دل من بسوی گلشن جانجز حدیث لب آن غنچه دهن نتوان گفت
چون دلم کرد بچین سر زلفش مسکنبعد از این پیش رخش حرف وطن نتوان گفت
شده چون آینه در مجلس او نور علیلاجواب است در اینجا که سخن نتوان گفت