شمارهٔ ۸
خوش درآمد سحری مهوشی از در ما رامحفل دل ز رخش گشت منور ما را
ساقی ار گردش ساغر نبود باکی نیستچشم گردان تو بس گردش ساغر ما را
حاجت عنبر و مشگی نبود زانکه مشامنافه چین شده زان زلف معنبر ما را
دوش وقت سحر ایدل سوی میخانه عشقساغری داد بکف ساقی کوثر ما را
وه چه ساغر که از آن قطره چون ریخت بکامبحر معنی بنظر گشت مصور ما را
نیست اندیشه ام از جنت و دوزخ که بودشافع روز جزا آل پیمبر ما را
تا بود نور علی جلوه گر ای دل بجهانکی شود آینه سینه مکدر ما را