شمارهٔ ۷
بینم چو خرامان بره آن سرو روان راایثار کنم در قدمش نقد روان را
سازد بیکی تیر دو صد طایر جان صیدهرگاه که زه میکند ابروش کمان را
گل را شود از شرم شکر خنده فراموشبیند به تبسم اگر آن غنچه دهان را
بر اهل وفا عرصه اگر تنگ نخواهدزینسان ز جفا تنگ چرا بسته میان را
ره نیست خزان را بگلستان وصالشآری بسوی خلد رهی نیست خزان را
تا چند ببوی گل رخسار تو چون گلاز خار غمت چاک زنم جامه جان را
وقت است که چون نور علی بر رخ اغیاردر معرکه نطق کشم تیغ زبان را