شمارهٔ ۶
گر دسترسی نبود بر دامن گلشنهااز خون مژه ما را گلشن شده دامنها
تنها نه همین دلها آسوده به درگاهتدارند همه جانها در کوی تو مأمنها
بیبار جفا باری در کوی تو ننشستمدر راه وفا کردم هرچند نشیمنها
گر دانه از کشتت دل چید مرنجانشکز آه شررباری سوزد همه خرمنها
خصم ار همه شب پوشد زانجم چو فلک جوشنآه سحری چون تیر بشکافته جوشنها
ناگشته همان طالع مهر سحری کآینددر کوی تو شبخیزان چون ذره ز روزنها
چون نورعلی ما را گردیده به دل روشنبا پرتو آن بستیم چشم از همه روشنها