شمارهٔ ۶۹
در آینه تا که عکس پیداستتمثال جمال او هویداست
اسم ار چه طلسم گنج ذاتستآئینه چهره مسماست
از شام بصبح و صبح تا شامما در پی یار و یار با ماست
روشن ز رخش تجلی نوردر دیده مردمان بیناست
جز باده کشان عشق او کیستکز هستی و نیستی مبراست
دل را که غریق بحر عشق استپیوسته نظر به در یکتاست
بر جبهه سیدم نظر کنبین نور علی چسان هویداست