شمارهٔ ۶۸
اکنون که چمن بساط آراستشد گردش چرخ کج روش راست
مطرب بدف و ترانه بنشستساقی به نشاط و عیش برخاست
اسرار غمش که هست پنهاندر مخزن دل مرا هویدا است
هر صبحدمی طلوع مهریاز مشرق کوی یار پیدا است
بر پای دلم که هست مجنونزنجیر جنون ز زلف لیلی است
بی پا و سران دشت غم رادرسینه کجا غم سر و پا است
نوری ز علی چه تافت در دلدل آینه سان از آن مصفاست