گنج

شمارهٔ ۶۷

۷ بیت
دل را که ز مهر رخت آرام گهی نیستجز در کنف زلف تو آرامگهی نیست
با آنکه ندیده است ز چشم تو گهی خشماز روی نظر لطف گهی هست گهی نیست
کوبند شهان گر همه کوس لمن الملکبالله چو تو در مملکت حسن شهی نیست
امروز دراین عرصه بخونریزی عشاقهمچون صف مژگان تو جانا سپهی نیست
خورشید فلک را که جهان زیر نگینستجز خاک کف پای تو بر سر کلهی نیست
دل را که کمند سر زلفت شده زنجیرجز چاه زنخدان تو در پیش چهی نیست
تا شعشعه نور علی رخ نفروزدتابان بفلک مشعله مهر و مهی نیست