شمارهٔ ۵۲
ز من مپرس دلت از چه روی خونینستازآن بپرس که عاشق کشیش آیین است
فغان که زار بتیغ غمم بخواهد کشتمهی که با دگران مهر و با منش کینست
غبار نیست که بر گرد عارضش بینیکشیده بر ورق گل خط ریاحینست
حریم سینه مجنون نشیمن لیلیسترواق دیده فرهاد و قصر شیرینست
تراکه مسند شاهیست تکیه گه چه غمتزمن که بسترم از خار و خاره بالینست
ز کفر زلف تو ایمن توان بودنکه دزد خانه ایمان و رهزن دینست
دری که سفت بوصف رخ تو نور علیهزار مرتبه بهتر ز عقد پروینست