شمارهٔ ۴۷
تا بکی دم زنی ای شیخ باکراه غریبمگرت نیست خبر از دل آگاه غریب
دو جهان را بدمی سوزد و بر باد دهدچون کشد شعله ز دل آه سحرگاه غریب
هادی راه غریبان بخدا هست خداتو چه دانی بکجا میرسد آن راه غریب
مهر خاور که برآرد بسحر سر ز افقچون شود جلوه گر از برج کرم ماه غریب
جود خورشید جهان را نبود هیچ وجودچون شود جلوه گر از برج کرم ماه غریب
ای صبا روز کرم جانب یعقوب و بگویوسف مصر برآمد ز ته چاه غریب
حلقه بندگی از روز ازل نور علیکرده در گوش عزیزان بدر شاه غریب