گنج

شمارهٔ ۴۶

۷ بیت
تا شدم حلقه بگوش در سلطان غریبپاسبان حرمش گشتم و دربان غریب
من چسان روی بشکرانه نعمت ننهمکه غریبم من و مهمان شده بر خوان غریب
کی روا دار شود شاه خراسان جهانگر چکد خون دل از دیده بدامان غریب
من همانروز بدادم دل و دانش برضاکه نهادم سر تسلیم بفرمان غریب
تا ثناگوی گل باغ غریبان شده امگشته ام بلبل دستان بگلستان غریب
تا سرت گوی بمیدان غریبان نشودکی شود باخبر از قامت چوگان غریب
دیده بگشا و ببین نور علی را تو عیانکه شود روشن از آن چشم و دل و جان غریب