گنج

شمارهٔ ۴۲

۷ بیت
صبحدم آن آفتاب مه نقابخوش درآمد از در ما بی حجاب
گردش چشمان مست سرخوششجام می پیمود ما را بی حساب
آفتاب روی عالم تاب اوذره خود بیش نبود آفتاب
نرگس شهلاست هر شب سرگرداندیده تا آن چشم مخمورش بخواب
ماه رخسارش مرا در دیدگانعکس خورشید است تابیده بر آب
هفت بحر اخضر گردون بودبرسر دریای چشمم یک حباب
گشت تابان در دلم نور علیآفتابی دیدم اندر ماهتاب