شمارهٔ ۲۴۳
منم آئینه وجه الهیشده مظهر صفاتش را کماهی
منم سلطان کون بر مسند فقرکمینه ملک من مه تا بماهی
چو عریانی لباس فقر آمدچرا در بر کنم دیبای شاهی
تو شاه ظاهری من شاه باطنتو مست جاه و من مست الهی
ترا شوکت اگر چه از سپاهستمرا شوکت بود در بی سپاهی
ز سوز سینه مستان بپرهیزکه سوزاند جهانی را بآهی
نهانی گنجها نور علی راستبخواه از وی هر آن گنجی که خواهی