شمارهٔ ۲۴
ای زاب و رنگ عارضت شادابی گلزارهاهر خار گلزاری شود گر بگذری بر خارها
از کفر زلفت ای صنم ذکری برآید از حرمبر گردن هر ذاکری شد سبحه چون زنارها
میخواست مانی تا کشد نقشی چو خطت دایمابا گردش دوران او بر گرد شد پرگارها
نگشایدم گر باغبان بر رخ دری ز آن گلستانگیرم چو مرغی آشیان در رخنه دیوارها
رازی که در دل سالها از خلق پنهان داشتماشک روانم فاش کرد آخر سر بازارها
دوشم بصدر مصطبه خوش گفت ترسا زادهکاهنگ چنگ و جام می آسان کند اسرارها
تابید تا نور علی از مشرق جان و دلمتابان شده ز آب گلم خورشید وش انوارها