شمارهٔ ۲۳۶
صبح عید است ساقیا جامیعیدی عاشقان کن انعامی
همه لب تشنه ایم بر جامتترکن از جاممان لب و کامی
از لب و چشم خود نوازش کنمی کشان را بنقل بادامی
بوسه ای از لبت عطا فرمازین تمنا برآرمان کامی
کرده دلهای شاهبازان صیدخال و خطت بدانه و دامی
پیک فرخ پی خجسته قدمآمد آورد از تو پیغامی
وه چه پیغام وحی منزل راداده در گوش جان سرانجامی
تا نگردد نشیمن اغیاربر در دل نشستم ایامی
همچو نور علیست تابندهآفتابم ز هر در و بامی