گنج

شمارهٔ ۲۳۵

۷ بیت
بیا و ساغر کامم لبالب کن ز می ساقیکه بر لب آمده جانم ز سالوسی و زراقی
بیاور راح روح افزا و چندان ده مرا ساغرکه بیخود گردم و یابم ز قید هستی اطلاقی
ز اشراقی و مشائی چه میپرسی بیاور میکه اندر کیش سرمستان چه مشائی چه اشراقی
ترازیبد که در خوبان زنی لاف خداوندیکه همچون ابرویت جانا بخوبی در جهان طاقی
زجام وصلش ای ساقی شراب روح بخشم دهکه هستم قالب بیجان ز مهجوری و مشتاقی
هنوز از عالم فانی برون ننهاده گامیبرو زاهد چه میدانی تو سر عالم باقی
بجز نور علی اکنون که همچون مغربی گویدانالشمس التی طلعت هوالانوار اشراقی