گنج

شمارهٔ ۱۷۲

۱۰ بیت
مهی دارم که انوار جمالشکند هر دم تجلی در جلالش
جلالش با جمال از بس درآمیختیکی گشته جلالش با جمالش
شب عید است و ساقی را بساغراشاره کرد ابروی هلالش
کشد تا نقشها از کلک معنیمصور شد بلوح دل خیالش
قلمها در کف مانی شده ریشز نقش نقطه پردازی خالش
زلالش را مده نسبت بکوثرکه دردی هست کوثر از زلالش
گلستانها مثالی بیش نبودز آب و رنگ حسن بی مثالش
زهی گلشن که چون گل از نسیمیشکفته غنچه دلها شمالش
گرم هر دم کشد از خنجر هجرحیات تازه بخشد وصالش
مرا نور علی مهریست در دلکه هرگز در جهان نبود زوالش