شمارهٔ ۱۷
صبحست ساقی خیز و ده آن ساغر دوشینه راکز زنگ غم چون آینه سازد مصفی سینه را
برقع بماهت تا بچند از زلف مشکین افکنیدر زنک مپسند اینقدر ای سنگدل آیینه را
در کنج سینه تا بکی گنجی تو پنهان میکنیبشکن طلسم و باز کن باری در گنجینه را
تا سازدم یکباره تن آواره زین دیر کهنخیز و بجامم در فکن آن باده دیرینه را
افتادم از افسردگی آن آب آتش طبع کوتا خیزم و سوزم ببر این خرقه پشمینه را
زاهد بیا چون عاشقان بر جامه جان چاکزنتا چند دوزی از ریا بر پاره تن پینه را
تا بید نوری از علی شد خلوت اعیان جلیروزی که کردی منجلی از جیب غیب آئینه را