شمارهٔ ۱۴۶
الا ای عندلیب گلشن یارچه بگشادت که بستی لب ز گفتار
تو بودی آنکه میسفتی شب و روزز منقار بلاغت در اسرار
چرا چون غنچه دلتنگی و خاموشنباشد از گلت برگی بمنقار
کنون کز خرمی گشته خرامانز هر سو نازنین سروی بگلزار
گشوده بند برقع شاهد گلهزارانش شده حیران به رخسار
برافشاند شکوفه نقد هستیباثمار قدوم گل ز اشجار
تو هم در گوشه گیر آشنائیسرودی ساز کن از سینه زار
بیا ساقی مکن این پرده پوشیز روی دختر رز پرده بردار
چنانم ساغری در کام جان ریزکه نه سرماندم بر جا نه دستار
بتی دارم که هر تاری ز زلفشهزاران شیخ را گردیده زنار
زبس برخیزم و افتم براهشنه مستم میتوان گفت و نه هشیار
لب خندان و چشم گریه آلودشدم در شادی و غم یار و غمخوار
بجز نور علی از کلک معنیکه ریزد این چنین نظم گهر بار