شمارهٔ ۱۴۰
دوشم از مهر آمد اندر بردلبر دل گشا و جان پرور
ساقی حسن بزم آرایشباده جلوه ریخت در ساغر
بیکی جرعه ام در این عالمبرد یکسر به عالم دیگر
وه چه عالم که هر چه دل میخواستآمدش جزء و کل همه بنظر
آتش نیستی زبانه کشیدسوخت خاشاک هستیم یکسر
چون بخود باز آمدم دیدمجز یکی نیست مظهر مظهر
بسکه مست ویم چه نور علیسرندانم زپا و پا از سر