گنج

شمارهٔ ۱۳۴

۷ بیت
کس در دل من ره بجز آن دیار نداردجز یار در اینخانه کسی بار ندارد
آنرا که دل و دیده بود جلوه گه یاردر سر هوس صحبت اغیار ندارد
مردانه نهاد آنکه در ره عشقشچون من خبری از سرو دستار ندارد
زاهد که بپرورده خزف در صدف دلگویا خبر از گوهر شهوار ندارد
دارد بسر آن کو هوس چشمه حیوانجز با لب لعل تو سرو کار ندارد
حسنت که بود زیب بساط مه و خورشیدمفروش بجائی که خریدار ندارد
نور علیش هست در آئینه فروزانهر کس که بدل ظلمت زنگار ندارد