گنج

شمارهٔ ۱۳۵

۸ بیت
زانروز که تا ماه رخش در نظر آمدکام دلم از رهگذر دیده برآمد
خورشید جمالش چو زد از مشرق جان سرشد صبح وصال و شب هجران بسر آمد
ای بیخبر از ما خبر از عشق چه پرسیآنرا که خبر شد ز خبر بیخبر آمد
میخواست کند جلوه در آئینه ذراتگه مهر فروزان شد و گاهی قمر آمد
گه طالب گوهر شد و در بحر فرو رفتگه بحر و گهی موج و صدف گه گهر آمد
مجنون خود و لیلی خود گشت که ناگاههر دم بلباس دگری جلوه‌گر آمد
گه موسی فرعون کش و گاهی ید بیضاگه طور و گهی بارقه و گه شجر آمد
گه سیدو گه سرور گه تاج و گهی تختکه نور علی آن شه زرین کمر آمد