گنج

شمارهٔ ۱۳۲

۹ بیت
ابرویش از بام دل سرمیزندیا هلالی حلقه بر در میزند
هر شبم دل در خم گیسوی اوتا سحر پهلو بعنبر میزند
تشنه کامان زلال خویش راآستین بر دیده تر میزند
جان من طوطی شکر خای اوستدر لبش قند مکرر میزند
کینه را در سینه کی ره میدهدهرکه دم از مهر حیدر میزند
کشتی ما را بغرقاب گناهغیر عفو او که لنگر میزند
آستین افشان گدای در گهشپشت پا بر قصر قیصر میزند
پای بست شهد دنیا چون مگساز تاسف دست بر سر میزند
هرکرا نور علی شد متکاءتکیه بر خورشید انور میزند