شمارهٔ ۱۳۱
دل که از لعل لبش جام شرابی داردزآتش عشق رخش جان کبابی دارد
بس بخون دلم آغشته سرانگشت جفاخوش نگارین بکف دست خضابی دارد
زیر تیغش ز چه رو رقص کنان سرننهمآنکه در کشتن من وجد و شتابی دارد
عاشقانه چه کنم گر نکشم بار عتابزانجفا پیشه که هر لحظه عتابی دارد
آنچه در چاه زنخدان تو پابست بودهر دم از زلف تو در دست طنابی دارد
جز بمعموره عشق تو ندارد وطنیدل که از گنج غمت کنج خرابی دارد
همچو نور علیش مسند جم جای بودهرکه امروز بکف جام شرابی دارد