گنج

شمارهٔ ۱۱۸

۹ بیت
دوشم بخواب ساغر دولت بدست بودبر صدر بارگاه جلالت نشست بود
زنجیر عدل و حلقه حبل المتین دادبر در ز روی رفعتشان چفت و بست بود
بالا گرفت کرسی جا هم چنانکه عرشدر زیر پایه اش بمحل فرش پست بود
پس طبل شادیانه ببام دلم زدندخیز و گریز لشگر غم رو بجست بود
سلطان عقل آنکه شدش هوش متکااز جام عشق بیخود و مدهوش و مست بود
گر شیشه اش بسنگ ملامت شکست میبالله درستیش همه درآن شکست بود
در دیر عشق با رخ لعل و بت دلمگاهی صنم پرست و گهی بت پرست بود
بیدار چون شدم من از آن خواب صبحدمهمچون گدا بدرگه شامم نشست بود
نور علی ز بسکه ربودم بخویشتنمهرم به پیش ذره بی نور پست بود