گنج

شمارهٔ ۱۱۳

۷ بیت
عرقی از گل رویش چه ز بیداد چکدگل من شود و از لب فریاد چکد
آنچنان صید ضعیفم که چو افتم در دامعرق شرم من از جبهه صیاد چکد
عجبی نیست بقتل من اگر خنجر عشققطره خون شود و از کف صیاد چکد
خسروا بی لب شیرین تو در دامن کوهتا بکی خون زدم تیشه فرهاد چکد
سرمشقی دهدم چون ز خط لعل لبتآب حیوان ز دم خامه استاد چکد
شمع راهم چه کشد شعله ز سروت بچمنبگدازد دل قمری وز شمشاد چکد
تا نماید بجهان ذره از نور علیچشمه خور زدم خامه ایجاد چکد