شمارهٔ ۱۱۴
سر پا برهنگان که دم از کبریا زنندمردانه پای بر سر کبر و ریا زنند
مستان که میکشند سبوی بساط عیشساغر کشان شیشه غم را صلا زنند
گر بینواست دل ز نوا مطربان عشقهر گوشه نغمه به مقام نوا زنند
دست از جهان کشیده گدایان کوی دوستبر تخت و تاج قیصر و فغفور پا زنند
خلوت گزیدگان سراپرده قبولکی دست رد به سینه مرد خدا زنند
شاهنشهان کشور تجرید از فناهر صبح و شام خیمه به ملک بقا زنند
گمگشتگان که طالب راه هدایتنددست طلب به دامن آل عبا زنند
آنان که برده حسرت دنیا به زیر خاکسر برکُنند و نعره واحسرتا زنند
روشندلان که نور علی هست کامشانمردانه گام در ره صدق و صفا زنند