بخش ۵۸ - نشاط کردن اسکندر با کنیزک چینی
بیا ساقی آن آب آتش خیالدرافکن بدان کهرباگون سفال
گوارنده آبی کزین تیره خاکبدو شاید اندوه را شست پاک
شبی روشن از روز و رخشندهترمهی ز آفتابی درفشندهتر
ز سرسبزی گنبد تابناکزمرد شده لوح طفلان خاک
ستاره بر آن لوح زیبا ز سیمنوشته بسی حرف از امید و بیم
دبیری که آن حرفها را شناختدرین غار بیغور منزل نساخت
به شغل جهان رنج بردن چه سود؟که روزی به کوشش نشاید فزود
جهان غم نیرزد به شادی گراینه کز بهر غم کردهاند این سرای
جهان از پی شادی و دلخوشیستنه از بهر بیداد و محنتکشیست
در این جای سختی نگیریم سختاز این چاه بی بن برآریم رخت
می شادیآور به شادی نهیمز شادی نهاده به شادی دهیم
چو دی رفت و فردا نیامد پدیدبه شادی یک امشب بباید برید
چنان به که امشب تماشا کنیمچو فردا رسد کار فردا کنیم
غم نامده خورد نتوان به زوربه بزم اندرون رفت نتوان به گور
مکن جز طرب در می اندیشهایپدید است بازار هر چه پیشهای
چه باید به خود بر ستم داشتن؟همه ساله خود را به غم داشتن؟
چه پیچیم در عالم پیچ پیچ؟که هیچ است ازو سود و سرمایه هیچ
گریزیم از این کوچگاه رحیلاز آن پیش کافتیم در پای پیل
خوریم آنچه از ما به گوری خوَرندبریم آنچه از ما به غارت برند
اگر برد خواهی چنان مایه برکه بردند پیشینگان دگر
اگر ترسی از رهزن و باجخواهکه غارت کند آنچه بیند به راه
به درویش ده آنچه داری نخستکه بنگاه درویش را کس نجست
نبینی که دَه یک دهان خراجبه دهلیز درویش دزدند باج؟
چه زیرک شد آن مرد بنیاد سنجکه ویرانه را ساخت باروی گنج
چو تاریخ یکروزه دارد جهانچرا گنج صدساله داری نهان؟
بیا تا نشینیم و شادی کنیمشبی در جهان کیقبادی کنیم
یک امشب ز دولت ستانیم دادز دی و ز فردا نیاریم یاد
بترسیم از آنها کزو سود نیستکزین پیشه اندیشه خوشنود نیست
بدانچ آدمی را بود دسترسبکوشیم تا خوش برآید نفس
به چاره دل خویشتن خوَش کنیمنه چندان که تن نعل آتش کنیم
دمی را که سرمایه از زندگیستبه تلخی سپردن نه فرخندگیست
چنان برزن این دم که دادش دهیکه بادش دهی گر به بادش دهی
فدا کن درم خوشدلی را بسیچکه ارزان بود دل خریدن به هیچ
ز بهر درم تند و بدخو مباشتو باید که باشی، درم گو مباش
مشو در حساب جهان سختگیرهمه سختگیری بود سخت میر
به آسانگذاری دمی میشمارکه آسان زید مرد آسانگذار
شبی فرخ و ساعتی ارجمندبود شادمانی درو دلپسند
گزارش چنین میکند جوهریسخن را به یاقوت اسکندری
که اسکندر آن شب به مهر تمامبه یاد لب دوست پر کرد جام
به نوشین لب آن جام را نوشکردز لب جام را حلقه در گوش کرد
نشسته به کردار سرو جوانکه گه لاله ریزد گهی ارغوان
ز عنبر خطی بر گل انگیختهبر گل جهان آب گل ریخته
هم از فتح دشمن دلش شاد بودهم از دوستیش خانه آباد بود
طلب کرد یار دلارام راپری پیکر نازی اندام را
ز نامحرمان کرد خرگه تهیسماع و سماع آور خرگهی
بتی فرق و گیسو برآراستهمرادی به صد آرزو خواسته
لب از ناردانه دلاویزترزبان از طبرزد شکر ریزتر
دهانی و چشمی به اندازه تنگیکی راه دل زد یکی راه چنگ
سر آغوش و گیسوی عنبرفشانرسنوار در عطف دامنکشان
طرازندهٔ مجلس و بزمگاهنوازندهٔ چنگ در چنگ شاه
به فرمان شه چنگ را ساز کرددَرِ دُرجِ گوهر ز لب باز کرد
که از شادی امشب جهان را نویستهمه شادی از دولت خسرویست
به هنگام گل خوش بود روزگاربخندد جهان چون بخندد بهار
چو خورشید روشن برآید به اوجز روشن جهان برزند نور موج
صبا چون درآید به دیباگریزمین رومی آرد، هوا ششتری
گل سرخ چون کله بندد به باغفروزد ز هر غنچهای صد چراغ
سکندر چو پیروزی آرد به چنگنه زیبا بود آینه زیر زنگ
چو کیخسرو ار میشود جامگیرچرا جام خالی بود بر سریر؟
ملک گر ز جمشید بالاترسترخ من ز خورشید والاتر است
شه ار شد فریدون زرینه کفشبه فتحش منم کاویانی درفش
شه ار کیقباد بلند افسرستمرا افسر از مشک و از عنبرست
شه ار هست کاوس فیروزه تاجز من بایدش خواستن تخت عاج
شه ار چون سلیمان شود دیوبندمرا در جهان هست دیوانه چند
شه ار زانکه عالم گرفت ای شگفتمن آنرا گرفتم که عالم گرفت
اگرچه کمند جهانگیر شاهفتادهست بر گردن مهر و ماه
کمندی من از زلف برسازمشنترسم به گردن دراندازمش
گر او را کمندی بود ماهگیرمرا هم کمندی بود شاهگیر
گر او ناوک اندازد از زور دستمرا غمزهٔ ناوکانداز هست
گر او حربه دارد به خون ریختنمن از چهره خون دانم انگیختن
گر او قصد شمشیربازی کندزبانم به شمشیر بازیکند
گر او لختی از زر برآرد به دوشدو لختی است زلفین من گرد گوش
گر او را یکی طوق بر مرکب استمرا بین که ده طوق بر غبغب است
گر او حقهها دارد از لعل و دُرمرا حقهای هست از لعل پر
گر ایدون که یاقوت او کانی استمرا لب چو یاقوت رمانی است
گر او چرخ را هست انجم شناسمرا انجم چرخ دارند پاس
گر او را علم هست بالای سرمرا صد علم هست بیرون در
گر او شاه عالم شد از سروریمنم شاه خوبان به جان پروری
چو برقع براندازم از روی خویشندارم جهان را به یک موی خویش
چو بر مه کشم گیسوی عنبرینبه گیسو کشم ماه را بر زمین
چو تنگ شکر در عقیق آورمز پسته شراب رحیق آورم
رحیقم به رقص آورد آب راعقیقم مفرّح دهد خواب را
ز مه طوق خواهی ببین غبغبمز قند ار نمک باید اینک لبم
بدین قند کاو با شکرخندی استدر بوسه بین چون سمرقندی است
اگر کیمیا سنگ را زر کندنسیم من از خاک عنبر کند
سهیل یمن تاب را با ادیمهمان شد که بوی مرا با نسیم
به چشمی دل خسته بریان کنمبه چشمی دگر غارت جان کنم
از این سو کنم صید و بنوازمشوز آنسو به دریا دراندازمش
فریبم به درمان و سوزم به دردمنم کاین کنم جز من این کس نکرد
اگر راهبم بیند از راه دوربرد سجده چون هیربد پیش نور
وگر زاهدی باشد از خاره سنگدرآرم به رقصش به یک بانگ چنگ
کنم سیمکاری که سیمین تنمولی قفل گنجینه را نشکنم
در باغ ما را که شد ناپدیدبجز باغبان کس نداند کلید
رطبهای تر گرچه دارم بسیبجز خار خشگم نبیند کسی
گلابم ولی دردسر میدهمنمک خواه خود را جگر میدهم
مگر دید شب ترکی روی منکه چون خال من گشت هندوی من
مگر ماه نو کان هلالی کندبه امید من خانه خالی کند
چو زلفم درآید به بازیگریبه دام آورد پای کبک دری
بناگوشم ار برگشاید نقابدهان گل سرخ گردد پر آب
زنخ را چو برسازم از زلف بندبه آب معلق درارم کمند
چو پیدا کنم لطف اندام راسرین بشکنم مغز بادام را
چو ساعد گشایم ز بازوی نرمسمن را ورق درنوردم ز شرم
شکر چاشنیگیر نوش منستگهر حلقه در گوش گوش منست
دهانم گرو بست با مشتریگرو برد کاو دارد انگشتری
جنابی که با گل خورم نوش بادمرا یاد و گل را فراموش باد
یک افسون چشمم به بابل رسیدکزو آمد آن جادوییها پدید
ز جعدم یکی موی بر چین گذشتکزو مشک شد ناف آهو به دشت
چو حلقه کنم زلف بر طرف گوشبیا تا دل رفته بینی ز هوش
کرشمه چو در چشم مست آورمصد از دست رفته به دست آورم
دلی را که سر سوی راه افکنمنمایم زنخ تا به چاه افکنم
ز مویی به عاشق دهم طوق و تاجبه بویی ز خَلُّخ ستانم خراج
به سلطانی چین نهم مُهر مومزنم پنج نوبت به تاراج روم
جگر گوشه چینیانم به خالچراغ دل رومیانم به فال
طبرزد دهم چون شوم خواب خیزطبرخون زنم چون کنم غمزه تیز
لبم لعل را کارسازی کندخیالم به خورشید بازی کند
مغ دیر سیمین صنم خواندمصنم خانهٔ باغ ارم داندم
چو شد نار پستانم انگیختهز بستان دل نار شد ریخته
ز نارم که نارنج نوروزی استکه را بخت گویی که را روزی است؟
مبارک درختم که بر دوستمبرآور گلم گرچه در پوستم
من و آب سرخ و سر سبز شاهجهان گو فرو شو به آب سیاه
برآنم که دستان به کار آورمچو چنگ خودش در کنار آورم
گهی بوسه بر چشم مستش دهمگهی زلف خود را به دستش دهم
به شرطی کنم جان خود جای اوکه هرگز نتابم سر از پای او
چنان خسبم از مهر آن آفتابکه سر در قیامت برآرم ز خواب
گر آبیست گو زندگانی دهدوگر سایهای گو جوانی دهد
کند وصل من زندگانی درازجوانی دهم چون درآیم به ناز
سکندر به حیوان خطا میرودمن اینجا سکندر کجا میرود؟
اگر راه ظلمات میبایدشسر زلف من راه بنمایدش
وگر زانکه جوید ز یاقوت رنگهمان آورد آب حیوان به چنگ
لب من که یاقوت رخشان در اوستبسی چشمه چون آب حیوان در اوست
جهان خسروا چند گردن کشی؟بر این آب حیوان مشو آتشی
پریرویم و چون پری در پرندچو دل بستهای در پری در مبند
مرا با تو در باد و بستن مبادشکن باد لیکن شکستن مباد
بس این سنگ سخت از دل انگیختنبه نازک دلان در نیامیختن
مکن ترکی ای میل من سوی توکه ترک توام بلکه هندوی تو
بدین آسمانی زمین توامز چینم ولی دردچین توام
گل من گلی سایه پروردنیستکه سایه به خورشید درخوردنیست
چو من میوه در سایهٔ خانه بسکه ناخوش بود میوهٔ خانهرس
مرا خود تو ریحان خوشبوی گیرز ریحان بود خانه را ناگزیر
رها کن به نخجیر این کبک بازبترس از عقابان نخجیر ساز
رطب کاو رسیده بود بر درختبه سستی رسد گر نگیریش سخت
نیابی ز من به جگرخوارهایجگرخوارهای نه شکر بارهای
چه دلها که خون شد ز خون خوردنمچه خونها که ماندهست در گردنم
به داور شدم با شکر بارهامرا بیش از او بود بازارها
به آواز و چهره کش و دلکشمهمان خوش همین خوش خوش اندر خوشم
چو ساقی شوم می نباشد حرامچو مطرب شوم نوش ریزد ز جام
چو بر رود دستان کنم دست خوشکنم مست وانگه شوم مست کش
ز دور این چنین دلبریها کنمدر آغوش جانپروریها کنم
برابر دهم دیده را دلخوشیچو در برکشندم کنم دل کشی
من و نالهٔ چنگ و نوشینه میز من عاشقان کی شکیبند کی؟
چو تو شهریاری بود یار منچه باشد به جز خرمی کار من؟
چو من نیست اندر جهان کس به کامازان نیست اندر جهانم به نام
چو بر زد دلاویز چنگی به چنگچنین قولی از قند عناب رنگ
درآمد شه از مهر آن نوشنازبدان جره کبک چون جره باز
تذرو بهاری درآمد به غنجبرون آمد از مهد زرین ترنج
سرا بود خالی و معشوقه مستعنان رفت یک باره دل را ز دست
شبی خلوت و ماهرویی چنانازو چون توان درکشیدن عنان؟
گوزن جوان را بیفکند شیربه تاراجگاهش درآمد دلیر
به صید حواصل درآمد عقاببه مهمانی ماه رفت آفتاب
زمانی چو شکر لبش میگزیدزمانی چو نیشکرش میمزید
به بر درگرفت آن سمن سینه راز دَر مُهر برداشت گنجینه را
نخورده میی دید روشنگواریکی باغ در بسته پُرِ سیب و نار
عقیقی نیازرده بر مُهر خویشنگینی به الماس ناگشته ریش
نچیده گلی خار برچیدهایبجز باغبان، مرد نادیدهای
از آن گرمی و آتش افزون شدنز جوشنده خون خواست بیرون شدن
ز شیرین زبان شکر انگیختندچو شیر و شکر درهم آویختند
به هم درخزیده دو سرو بلندبه بادام و روغن درافتاده قند
دو پی هر دو چون لاف الف خم زدهدو حرف از یکی جنس درهم زده
چو لولوی ناسفته را لعل سفتهم آسود لولو و هم لعل خفت
سکندر بدان چشمه زندگیبسی کرد شادی و فرخندگی
چنین چند شب دل به شادی سپردوزان مرحله رخت بیرون نبرد