گنج

بخش ۵۹ - افسانه آب حیوان

بیا ساقی آن جام رخشنده میبه کف گیر بر نغمهٔ نای و نی
میی کو به فتوی می‌خوارگانکند چاره کار بیچارگان
چو بانگ خروس آمد از پاسگاهجرس در گلو بست هارون شاه
دوال دهل‌زن در آمد به جوشز منقار مرغان برآمد خروش
پرستش‌کنان خلق برخاستندپرستش‌گر‌ی را بیاراستند
شه از خواب دوشینه سر برگرفتنیایش‌گری کردن از سر گرفت
به نیکی ز نیکی‌دِهَش یاد کردبدان پرورش عالم آباد کرد
چو آورد شرط پرستش بجایبه شغل می‌ و مجلس آورد رای
گهی خورد می‌ با نواهای رودگهی داد بر نیک‌عهدان درود
به گلگون می تازه همچون گلابز سر درد می‌برد و از مغز تاب
در‌ِ لهو بگشاد بر همدمانز در دور غوغای نا‌محرمان
سخن می‌شد از هر دری در نهفتکس افسانه‌ای بی شگفتی نگفت
یکی قصه کرد از خراسان و غورکز آنجا توان یافتن زر و زور
یکی از سپاهان و ری کرد یادکه گنج فریدون از آنجا گشاد
یکی داستان زد ز خوارزم و چینکه مشگش چنانست و دیبا چنین
یکی گفت قیصور به زین دیارکه کافور و صندل دهد بی‌شمار
یکی گفت هندوستان بهترستکه هیمه‌ش همه عود و گل عنبرست
در آن انجمن بود پیری کهنچو نوبت بدو آمد آخر سخن
همیدون زبان بر شگفتی گشادچو دیگر بزرگان زمین بوسه داد
که از هر سواد آن سیاهی به استکه آبی درو زندگانی‌ده است
به گنج گران عمر خود بر مسنجکه خاک است پر گنج و حمال گنج
چو خواهی که یابی بسی روزگارسر از چشمه زندگانی بر آر
شدند انجمن با سرافکندگیکه چون در سیاهی بود زندگی‌؟!
سکندر بدو گفت کای نیک‌مردمگر کان سیاهی بر آن آب خورد
سواد حروفی‌ست دست آزمایهمان آب او معنی جان‌فزای
وگرنه که بیند زمینی سیاههمان چشمه کز مرگ دارد نگاه
دگر باره پیر جهان‌دیده گفتکه بیرون از این رمز‌های نهفت
حجابی‌ست در زیر قطب شمالدرو چشمه‌ای پاک از آب زلال
حجابی که ظلمات شد نام اوروان آب حیوان از آرام او
هر آنکس کزان آب حیوان خوردز حیوان‌خوران جهان جان برد
وگر باورت ناید از من سخنبپرس از دگر زیرکان کهن
ملک را ز تشویش آن گفتگویپدید آمد اندیشهٔ جستجوی
بپرسید از او کان سیاهی کجاستنماینده بنمود کز دست راست
ز ما تا بدان بوم راه اندکی‌ستازین ره که پیمودی از دَه یکی‌ست
چو شه دید کان چشمهٔ خوشگواربه ظلمت توان یافتن صبح‌وار
در بارگه سوی ظلمات کردبه رفتن سپه را مراعات کرد
چو شد منزلی چند و در کار دیدز لشگر بسی خلق بیمار دید
جهانی روان بود لشگرگه‌شجهانی دگر خاص بر درگه‌ش
ز بازار لشگر در آن کوچ‌گاهبه بازار محشر همی‌ماند راه
سوی شیر مرغ ار عنان تافتندبه بازار لشگر گهش یافتند
به هر خشکساری که خسرو رسیدببارید باران‌، گیا بردمید
پی خضر گفتی در آن راه بودهمانا که خود خضر با شاه بود
ز بسیاری لشگر اندیشه کردصبوری در آن تاختن پیشه کرد
یکی غارگه بود نزدیک دشتکه لشگرگه خسرو آنجا گذشت
بنه هر چه با خود گران داشتندبه نزدیک آن غار بگذاشتند
از آن جمع کانجای شد جای‌گیرشد آن بوم‌ ِ ویران عمارت‌پذیر
بن غار خواندش نگهبان دشتبه نام آن بن غار بلغار گشت
کسانی که سالار آن کشورندرهی زاده شاه اسکندرند
چو شه دید کان لشگر بی‌قیاسدران ره نباشند منزل‌شناس
تنی چند بگزید عیار‌وشکماندار و سختی‌کش و سخت‌کش
دلیر و تنومند و سخت‌استخوانشکیبنده و زورمند و جوان
بفرمود تا هیچ بیمار و پیرنگردد دران راه جنبش‌پذیر
که پیر کهن کاو بود سالخوردز دشواری منزل آمد به درد
نشستند پیران‌، جوانان شدندره دور بی‌راه‌دانان شدند
جهان‌خسرو از مردم آن دیارطلب کرد کارآگهی هوشیار
به ره بردن لشگرش پیش داشتدو منزل به هر منزلی می‌گذاشت
همه توشهٔ ره ز شیرین و شورروان کرد بر بیسراکان بور
دو اسبه سپه سوی ظلمات راندبر آن ماندگان نایبی برنشاند
به اندرز گفتن همه گفتنیکه جایی چنین هست ناخفتنی
چو یک ماهه ره رفت سوی شمالگذرگاه خورشید را گشت حال
ز قطب فلک روشنایی نمودبرآمد فرو شد به یک لحظه بود
خط استوا بر افق سرنهادمیانجی به قطب شمال اوفتاد
به جایی رسیدند کز آفتابندیدند بیش از خیالی به خواب
سوی عطف‌گاه زمین تاختنددر آن سایبان رایت افراختند
زمین از هوا روشنایی ربودحجاب سیاهی سیاست نمود
ز یکسو سیاهی براندود حرفدگر سو گذر بست دریای ژرف
همی‌برد ره رهبر هوشمندبه یکسو ز پرگار چرخ بلند
چو گشت اندک‌اندک ز پرگار دوربه هر دوریی دورتر گشت نور
چنین تا گذرگه به جایی رسیدکه یکباره شد روشنی ناپدید
سیاهی پدید آمد از کنج راهجهان خوش نباشد که گردد سیاه
فرو ماند خسرو که تدبیر چیستنمایندهٔ رسم این راه کیست
سگالش نمودند کارآگهانکه هست این سیاهی حجابی نهان
درون رفت شاید به‌هر سان که هستبه باز آمدن ره که آرد به‌دست
به چاره‌گری هر کسی می‌شتافتبه سامان چاره کسی ره نیافت
چو آمد شب آن نیم روشن دیارسیه مشک بر عود کرد اختیار
برآشفت گردون چو زنجیری‌ییبه زنگی بدل گشت کشمیری‌یی
شد آن راه از موی باریک‌ترز تاریکی شام تاریک‌تر
به بنگاه خود هر کسی رفت بازدر اندیشه آن شغل را چاره‌ساز
نبرده جوانی جوانمرد بودکه روشن دلش مهر پرورد بود
پدر داشت پیری نود ساله‌ایز رنج تنش هر زمان ناله‌ای
در آن روز اول که فرمود شاهکه ناید ز پیران کسی سوی راه
جوانمرد بود از پدر ناشکیبچو بیمار نالنده از بوی سیب
نگه‌داشت آن پیر فرتوت راچو دیگر کسان سرخ یاقوت را
به صندوق زادش نهان کرده بودبه نرخ ره‌آوردش آورده بود
دران شب که از رای برگشتگیدرآمد به اندیشه سرگشتگی
جوان آن در بسته را باز کردوزین در سخن با وی آغاز کرد
کز این آمدن شه پشیمان شده‌ستز سختی‌کشی سست‌پیمان شده‌ست
ز تاریکی آمد دلش را هراسکه هنجار خود را نداند قیاس
تواند درون رفت بی رهنمونبرون آمدن را نداند که چون
جوانمرد را پیر دیرینه گفتکه هست اندرین پرده رازی نهفت
چو هنگام رفتن رسد شاه رابدان تا برون آورد راه را
یکی مادیان بایدش تندرستکه زادن همان باشد او را نخست
چو زاده شود کره باد پایسرش باز بُرند حالی بجای
همانجا که باشد بریده سرشنپوشند تا بنگرد مادرش
دل مادیان زو به‌تاب آورندوزانجا به رفتن شتاب آورند
چو آید گه بازگشتن ز راهبود مادیان پیشرو در سپاه
به پویه سوی کره نغز خویشبرون آورد ره به هنجار پیش
از آن راه بی رهنمون آمدنبدین چاره شاید برون آمدن
جوان کاین حکایت شنید از پدربه چاره‌گری رشته را یافت سر
سحرگه که مشگین پرند طرازبه دیبای عودی بدل گشت باز
شهنشاه بنشست با انجمنبه رفتن شده هر یکی رای‌زن
ز هر گونه‌ای چاره می‌ساختنددگر سان فسونی برانداختند
شه افسون کس را خریدار نیدر چاره بر کس پدیدار نی
جوان خردمند آهسته‌رایسخن راند از اندیشهٔ رهنمای
حدیثی که از پیر دانا شنیدبه چاره‌گری کرد با شه پدید
چو بشنید شه دل‌پذیر آمدشبه نزد خرد جایگیر آمدش
بدو گفت کای زاد‌مرد جوانچنین رای از خود زدن چون توان‌؟
تو این دانش از خود نیندوختیبگو راست تا از که آموختی‌؟
اگر گفتی آماده گشتی به گنجوگرنه ز کج گفتن آیی به رنج
جوان گفت اگر زینهارم دهیکنم محمل از بار آوخ تهی
شهنشه چو فرمود روز نخستکه ناید به ره پیر ناتندرست
پدر داشتم پیر دیرینه سالز گردون بسی یافته گوشمال
من از شفقت پیر بابای خویشفراموش کردم محابای خویش
به پوشیدگی با خود آوردمشنه بد بود اگرچه بد آوردمش
سخن‌های ره رفتن شاه دوشرسانیدم او را یکایک به گوش
به تعلیم او دل برافروختمچنین چاره‌ای زو درآموختم
شه از رای آن رهنمون در نهفتبر افروخت وین نکته نغز گفت
جوان گرچه شاه دلیران بوَدگه‌ چاره محتاج پیران بود
کدو گر به نو شاخ بازی کندبه شاخ کهن سرفرازی کند
جوان گر به دانش بود بی‌نظیرنیاز آیدش هم به گفتار پیر
درین گفتگو بود شاه جهانکه آن مرد وحشی ز در ناگهان
درآمد درآورد نزدیک شاهیکی پشته‌وار از سمور سیاه
ازو هر یک از قندزی تام‌تربه جوهر یک از یک به‌اندام‌تر
چو شه نزل او را خریدار گشتدگر ره ز شه ناپدیدار گشت
به تاریکی اندر نهان کرد رختعجب ماند شه اندران کار سخت
به اندیشهٔ روشنایی‌نما‌یدو اسبه سوی ظلمت آورد رای
بفرمود تا مادیانی چو بادکز آبستنی باشدش وقت زاد
بیارند از آن گونه کان پیر گفتشود زادهٔ باد با خاک جفت
چو کردند کاری که فرمود شاهسوی آب حیوان گرفتند راه