بخش ۵۷ - رهایی یافتن نوشابه
بیا ساقی آن جام گوهر فشانبه ترکیب من گوهری در نشان
مگر جان خشگم بدو تر شودکه زنگار گوهر به گوهر شود
چو فارغ شد اسکندر فیلقوسز یغمای برطاس و تاراج روس
نشستنگهی زان طرف باز جستکه دارد نشیننده را تندرست
درختش ز طوبی دلآویزترگیاهش ز سوسن زبان تیزتر
رونده در او آبهای زلالگوارا چو می گر بود می حلال
به پیرامنش بیشههای خدنگبه هم بر شده شاخ بر شاخ تنگ
فزونتر درختش ز پنجاه ارشاز آب و هوا یافته پرورش
چو زینگونه جایی بهدست آمدشدر آنجای فرخ نشست آمدش
بر او باز گسترد رومی بساطهمیکرد با تازهرویان نشاط
چو شاهان نشستند در بزم شاهشد آراسته حلقهی بزمگاه
بفرمود شه تا غنیمت کشاندهند از شمار غنیمت نشان
ز گنجی که آکنده شد کوه کوهز روس و ز برطاس و دیگر گروه
دبیران پژوهش به کار آورندکم و بیش آن در شمار آورند
غنیمتکشان بر در شهریارغنیمت کشیدند بیش از شمار
گشادند سر بسته گنجینههاکزو خیزد آسایش سینهها
نه چندان گرانمایه در بار بودکه آنرا شماری پدیدار بود
زر کانی و نقره زیبقیکه مهتاب را داد بی رونقی
زبرجد به خروار و مینا به مندرقهای زر درعهای سفن
ز کتان و متقالی خانهبافزده کوهه بر کوهه چون کوه قاف
سلبهای زربفت نادوختهسپرهای چون کوکب افروخته
به خروارها قندز تیغدارسمور سیه نیز بیش از شمار
ز قاقم نه چندان فرو بسته بندکه تقدیر آن کرد شاید که چند
فروزنده سنجاب و روباه لعلهمان کره اسبان نادیده نعل
وشق نیفههای شبستان فروزچو خال شب افتاده بر روی روز
جز این مایهها نیز بسیار گنجکه آید ضمیر از شمارش به رنج
در آن موینه چون نظر کرد شاهبهار ارم دید در بزمگاه
به مقدار خود هر یکی را شناختکه از هر متاعی چه شایست ساخت
برآمودهای دید از اندیشه دورز سرهای سنجاب و لفج سمور
کهن گشته و موی ازو ریختهز نیکوترین جایی آویخته
چو لختی در آن چرمها بنگریستندانست کان چرم آموده چیست
بپرسید ک«این چرمهای کهنچه پیرایه را شاید از اصل و بن ؟»
یکی روسیش پاسخی داد نغزکزین پوست میزاید آن جمله مغز
به خواری مبین اندرین خشک پوستکه روشنترین نقد این کشور اوست
به نزدیک ما این فرومایه چرمگرامیترست از بسی موی نرم
هر آن موینه کامد اینجا پدیدبدین چرم بیموی شاید خرید
اگر سیم هر کشوری در عیاربگردد به هر سکه چون روزگار
نباشد جز این موی ما را درمنگردد یکی موی ازین موی کم
از آن هیبت آمد ملک را شکوهکه چون بندهفرمان شدند آن گروه
به فرزانه گفتا که در خسرویسیاست کند دست شه را قوی
سیاست نگر تا چه تعظیم کردکه چرمی چنین را به از سیم کرد
در این کشور از هر چه من دیدهامبه اینست و این را پسندیدهام
گر این خلق را نیستی این گهرنبستی کسی حکم کس را کمر
ندارد هنرهای شاهانه کسبدین یک هنر پادشاه است و بس
چو شه با غنیمت شد از دستبردسپاس غنیمت غنیمت شمرد
جهانآفرین را سپاسی تمامبرآراست و آنگاه درخواست جام
ز رود خوش و باده خوشگواردرآمد به بخشش چو ابر بهار
سران سپه را که بردند رنجبه خروارها داد دیبا و گنج
غنی کردشان از زر انداختنز نو هر زمان خلعتی ساختن
نماند از سپه سفت محملکشیکه بر وی ز دیبا نبد مفرشی
طلب کرد مرد زبانبسته رابیابانی بند بگسسته را
درآمد بیابانی کوهگردچو دیگر کسان شاه را سجده کرد
ملک در سراپای آن جانوربه عبرت بسی دید و جنباند سر
ز پیرایه و جوهر و زر و سیمبدان جانور داد نزلی عظیم
نپذرفت یعنی که با گنج و سازبیابانیان را نباشد نیاز
سر گوسفندی بر شه فکندنمودش که میبایدم گوسفند
شه از گوسفندان پروردنیوز آنهاکه باشند هم خوردنی
بفرمود دادن بدو بیقیاسستد مرد وحشی و بردش سپاس
گله پیشرو کرد از اندازه بیشبه خشنودی آمد به ماوای خویش
در آن مرغزار خوش دلگشایخوش افتاد شه را که خوش بود جای
می ناب میخورد بر بانگ رودفلک هر زمان میرساندش درود
چو سرمست گشت از گوارنده میگل از آب گلگون برآورد خوی
شه روسیان را بر خویش خواندسزاوارتر جایگاهی نشاند
ز پای و ز دست آهن انداختشز منسوج زر خلعتی ساختش
به مولاییش حلقه در گوش کردبر او کین رفته فراموش کرد
دگر بندیان را ز بیداد و بندبه خلعت برآراست و کرد ارجمند
بفرمود کارند نوشابه رابه تنها نخورد آنچنان تابه را
به فرمان شه کرد روسی شتابرسانید مه را بر آفتاب
همان لعبتان ستمدیده راهمان زیب و زر پسندیده را
بر آراست نوشابه را چون بهاربه پوشیدنیهای گوهر نگار
بسی گنج دادش ز تاراج روسدگر ره بر آراستش چون عروس
شبی چند می خورد با او به کامچو شد نوبت کامرانی تمام
دوالی ملک را بدو داد دستدوال دوالی بر او عقد بست
چو پیرایهٔ گوهری دادشانقرار زناشوهری دادشان
به بردع فرستادشان بیگزندکه تا برکشند آن بنا را بلند
ز بهر عمارت در آن رخنهگاهبسی مالشان داد جز برگ راه
چو ترتیب ایشان به واجب شناختسران سپه را یکایک شناخت
شه روس را نیز با طوق و تاجرها کرد و بنهاد بر وی خراج
چو روسی به شهر خود آورد رختدگر باره خرم شد از تاج و تخت
نپیچید از آن پس سر از داد اوهمه ساله می خورد بر یاد او
شب و روز خسرو در آن مرغزارگهی عیش میکرد و گاهی شکار
به زیر سهی سرو و بید و خدنگمی لعل میخورد بر بانگ چنگ
چو خوش دید دل را، کشی مینمودبه آن خوشدلی دلخوشی مینمود
جوانی و شاهی و بخت بلندچرا خوش نباشد دل هوشمند