بخش ۲۶ - کشتن سرهنگان دارا را
بیا ساقی از من مرا دور کنجهان از می لعل پر نور کن
میی کاو مرا ره به منزل بَرَدهمه دل برند او غم دل برد
جهان گرچه آرامگاهی خوشاستشتابنده را نعل در آتشاست
دو در دارد این باغ آراستهدر و بند ازین هر دو برخاسته
درآ از در باغ و بنگر تمامز دیگر درِ باغ بیرون خرام
اگر زیرکی، با گلی خو مگیرکه باشد به جا ماندنش ناگزیر
در این دم که داری، به شادی بسیچکه آینده و رفته هیچ است هیچ
نهایم آمده از پی دلخوشیمگر کز پی رنج و سختی کشی
خران را کسی در عروسی نخواندمگر وقت آن کاب و هیزم نماند
گزارندهٔ نظم این داستانسخن راند بر سنت راستان
که چون آتشِ روزِ روشن گذشتپر از دود شد گنبدِ تیزگشت
شب از ماه بربست پیرایهایشگفتی بود نور بر سایهای
طلایه ز لشگرگه هر دو شاهشده پاسدارنده تا صبحگاه
یتاقی به آمد شدن چون خراسنیاسود دراجه از بانگ پاس
بسا خفته کز هیبت پیل مستسراسیمه هر ساعت از خواب جست
غنوده تن مرد از رنج و تابنظر هر زمانی درآمد ز خواب
نیایش کنان هر دو لشگر به رازکهای کاشکی بودی امشب دراز
مگر کان درازی نمودی درنگبه دیری پدید آمدی روز جنگ
سگالش چنان شد دو کوشنده راکه ریزند صفرای جوشنده را
چو خورشید روشن برآرد کلاهپدیدار گردد سپید از سیاه
دو خسرو عنان در عنان آورندره دوستی در میان آورند
به آزرم خشنودی از یکدیگربتابند و زان برنتابند سر
چو دارا در آن داوری رای جستدل رایزن بود در رای سست
سوی آشتی کس نشد رهنموننمودند رایش به شمشیر و خون
که ایرانی از رومیِ بیشخوردبه قائم کجا ریزد اندر نبرد؟
چو فردا فشاریم در جنگ پایز رومی نمانیم یک تن به جای
بدین عشوه دادند شه را شکیبیکی بر دلیری یکی بر فریب
همان قاصدان نیز کردند جهدکه بر خون او بسته بودند عهد
سکندر ز دیگر طرف چاره سازکه چون پای دارد دران ترکتاز
خیال دو سرهنگ را پیش داشتجز آن خود که سرهنگی خویش داشت
چنین گفت با پهلوانان رومکه فردا درین مرکز سخت بوم
بکوشیم کوشیدنی مردواررگ جان به کوشش کنیم استوار
اگر دست بردیم ماراست ملکوگر ما شدیم آنِ داراست ملک
قیامت که پوشیدهٔ رای ماستبود روزی آن روز فردای ماست
به اندیشههایی چنین هولناکدو لشگر غنودند با ترس و باک
چو گیتی در روشنی باز کردجهان بازی دیگر آغاز کرد
به آتش بَدَل گشت مشتی شرارکلیچه شد آن سیم کاووس وار
درآمد به جنبش دو لشگر چو کوهکز آن جنبش آمد جهان را ستوه
فریدوننسب شاهِ بهمننژادچو برخاست از اول بامداد
همه ساز لشگر به ترتیب جنگبرآراست از جعبه نیم لنگ
ز پولاد، صد کوه بر پای کردبه پایین او گنج را جای کرد
چو بر میمنه سازور گشت کارهمان میسره شد چو رویین حصار
جناح از هوا در زمین برد بیخپس آهنگ شد چون زمین چار میخ
جهاندار در قلبگه کرد جایدرفش کیانیش بر سر به پای
سکندر که تیغ جهانسوز داشتچنان تیغی از بهر آن روز داشت
برانگیخت رزمی چو بارنده میغتگرگش ز پیکان و باران ز تیغ
جناح سپه را به گردون کشیدسُمِ بارگی بر سر خون کشید
گرانمایگان را بدانسان که خواستبفرمود رفتن سوی دست راست
گروهی که پرتابیان ساختشانچپ انداز شد بر چپ انداختشان
همان استواران درگاه راکز ایشان بدی ایمنی شاه را
به قلب اندرون داشت با خویشتنچو پولاد کوهی شد آن پیلتن
برآمد ز قلب دو لشگر خروشرسید آسمان را قیامت به گوش
تبیره بغرید چون تند شیردرآمد به رقص اژدهای دلیر
ز شوریدن ناله کرنایبرافتاد تبلرزه بر دست و پای
ز فریاد رویین خم از پشت پیلنفیر نهنگان برآمد ز نیل
ز بس بانگ شیپور زهره شکافبدرید زهره، بپیچید ناف
ز غریدن کوس خالی دماغزمینلرزه افتاد در کوه و راغ
درآمد ز بحران سرِ بیدبرگگشاده بر او روزن درع و ترگ
ز بس تیر باران که آمد به جوشفکند ابر بارانی خود ز دوش
گران تیر باران کنون آمدیبه جای نم از ابر خون آمدی
خروشیدن کوس رویینه کاسنیوشنده را داد بر جان هراس
جلاجل زنان از نواهای زنگبرآورده خون از دل خاره سنگ
به جنبش درآمد دو دریای خونشد از موج آتش زمین لالهگون
زمین کو بساطی شد آراستهغباری شد از جای برخاسته
به ابرو درآمد کمان را شکنجشتابان شده تیر چون مار گنج
ستیزنده از تیغ سیماب ریزچو سیماب کرده گریزا گریز
ز پولاد پیکان پیکر شکنتن کوه لرزنده بر خویشتن
ز نوک سنان چرخ دولاب رنگز پرگار گردش فرو مانده لنگ
ز بس زخم کوپال خارا ستیززمین را شده استخوان ریز ریز
ز بس در دهن ناچخ انداختننفس را نه راه برون تاختن
سنان در سنان رسته چون نوک خارسپر بر سپر بسته چون لالهزار
گریزندگان را در آن رستخیزنه روی رهایی نه راه گریز
سواران همه تیر پرداختهگهی تیر و گه ترکش انداخته
در آن مسلخ آدمیزادگانزمین گشته کوه از بس افتادگان
به جان برد خود هر کسی گشته شادکس از کشته خود نیاورده یاد
ندارد کسی سوگ در حربگاهنه کس جز قزاکند پوشد سیاه
سخنگو سخن سخت پاکیزه راندکه مرگ به انبوه را جشن خواند
چو مرگ از یکی تن برآرد هلاکشود شهری از گریه اندوهناک
به مرگ همه شهر ازین شهر دورنگرید کس ارچه بود ناصبور
ز بس کشته بر کشته مردان مردشده راه بربسته بر رهنورد
بران دجله خون بلند آفتابچو نیلوفر افکنده زورق در آب
سنان سکندر در آن داوریسبق برده از چشمه خاوری
شراری که شمشیر دارا فکندتبش در دل سنگ خارا فکند
چو لشگر به لشگر درآمیختندقیامت ز گیتی برانگیختند
پراکندگی در سپاه اوفتادبرینش در آزرم شاه اوفتاد
سپه چون پراکنده شد سوی جنگفراخی درآمد به میدان تنگ
کس از خاصگان پیش دارا نبودکزو در دل کس مدارا نبود
دو سرهنگ غدار چون پیل مستبر آن پیلتن برگشادند دست
زدندش یکی تیغ پهلو گذارکه از خون زمین گشت چون لالهزار
درافتاد دارا بدان زخم تیزز گیتی برآمد یکی رستخیز
درخت کیانی درآمد به خاکبغلطید در خون تن زخمناک
برنجد تن نازک از درد و داغچه خویشی بود باد را با چراغ
کشنده دو سرهنگ شوریده رایبه نزد سکندر گرفتند جای
که آتش ز دشمن برانگیختیمبه اقبال شه خون او ریختیم
ز دارا سر تخت پرداختیمسر تاج اسکندر افراختیم
به یک زخم کردیم کارش تباهسپردیم جانش به فتراک شاه
بیا تا ببینی و باور کنیبه خونش سُمِ بارگی تر کنی
چو آمد ز ما آنچه کردیم رایتو نیز آنچه گفتی بیاور به جای
به ما بخش گنجی که پذرفتهایوفا کن به چیزی که خود گفتهای
سکندر چو دانست کان ابلهاندلیرند بر خون شاهنشهان
پشیمان شد از کرده پیمان خویشکه برخاستش عصمت از جان خویش
فرو میرد امیدواری ز مردچو همسال را سر درآید بهگرد
نشان جست کان کشور آرای کیکجا خوابگه دارد از خون و خوی
دو بیداد پیشه به پیش اندرونبه بیداد خود شاه را رهنمون
چو در موکب قلب دارا رسیدز موکبروان هیچکس را ندید
تن مرزبان دید در خاک و خونکلاه کیانی شده سرنگون
سلیمانی افتاده در پای مورهمان پشهٔ کرده بر پیل زور
به بازوی بهمن برآموده مارز رویین در افتاده اسفندیار
بهار فریدون و گلزار جمبه باد خزان گشته تاراج غم
نسب نامه دولت کیقبادورق بر ورق هر سویی برده باد
سکندر فرود آمد از پشت بوردرآمد به بالین آن پیلزور
بفرمود تا آن دو سرهنگ رادو کجزخمه خارجآهنگ را
بدارند بر جای خویش استوارخود از جای جنبید شوریدهوار
به بالینگه خسته آمد فرازز درع کیانی گره کرد باز
سر خسته را بر سر ران نهادشب تیره بر روز رخشان نهاد
فرو بسته چشم آن تن خوابناکبدو گفت برخیز ازین خون و خاک
رها کن که در من رهایی نماندچراغ مرا روشنایی نماند
سپهرم بدانگونه پهلو دریدکه شد در جگر پهلویم ناپدید
تو ای پهلوان کامدی سوی مننگهدار پهلو ز پهلوی من
که با آنکه پهلو دریدم چو میغهمی آید از پهلویم بوی تیغ
سر سروران را رها کن ز دستتو مشکن که ما را جهان خود شکست
چو دستی که بر ما درازی کنیبه تاج کیان دستیازی کنی
نگهدار دستت که داراست ایننه پنهان، چو روز آشکاراست این
چو گشت آفتاب مرا روی زردنقابی به من درکش از لاجورد
مبین سرو را در سرافکندگیچنان شاه را در چنین بندگی
درین بندم از رحمت آزاد کنبه آمرزش ایزدم یاد کن
زمین را منم تاج تارک نشینملرزان مرا تا نلرزد زمین
رها کن که خواب خوشم میبردزمین آب و چرخ آتشم میبرد
مگردان سر خفته را از سریرکه گردون گردان برآرد نفیر
زمان من اینک رسد بیگمانرها کن به خواب خوشم یک زمان
اگر تاج خواهی ربود از سرمیکی لحظه بگذار تا بگذرم
چو من زین ولایت گشادم کمرتو خواه افسر از من ستان خواه سر
سکندر بنالید کهای تاجدارسکندر منم چاکر شهریار
نخواهم که بر خاک بودی سرتنه آلودهٔ خون شدی پیکرت
ولیکن چه سودست کاین کار بودتأسف ندارد درین کار سود
اگر تاجور سر برافراختیکمر بند او چاکری ساختی
دریغا به دریا کنون آمدمکه تا سینه در موج خون آمدم
چرا مرکبم را نیفتاد سمچرا پی نکردم درین راه گم
مگر ناله شاه نشنیدمینه روزی بدین روز را دیدمی
به دارای گیتی و دانای رازکه دارم به بهبود دارا نیاز
ولیکن چو بر شیشه افتاد سنگکلید در چاره ناید به چنگ
دریغا که از نسل اسفندیارهمین بود و بس ملک را یادگار
چه بودی که مرگ آشکارا شدیسکندر هم آغوش دارا شدی
چه سودست مردن نشاید به زورکه پیش از اجل رفت نتوان به گور
به نزدیک من یک سر موی شاهگرامیتر از صد هزاران کلاه
گر این زخم را چاره دانستمیطلب کردمی تا توانستمی
نه تاج و نه اورنگ شاهنشهیکه ماند ز دارای دولت تهی
چرا خون نگریم بر آن تاج و تختکه دارنده را بر درافکند رخت
مباد آن گلستان که سالار اوبدین خستگی باشد از خار او
نفیر از جهانی که دارا کشستنهان پرور و آشکارا کشست
به چارهگری چون ندارم توانکنم نوحه بر زاد سرو جوان
چه تدبیر داری مراد تو چیستامید از که داری و بیمت ز کیست
بگو هرچه داری که فرمان کنمبه چارهگری با تو پیمان کنم
چو دارا شنید این دم دلنوازبه خواهشگری دیده را کرد باز
بدو گفت کای بهترین بخت منسزاوار پیرایه و تخت من
چه پرسی ز جانی به جان آمدهگلی در سمومِ خزان آمده
جهان شربت هرکس از یخ سرشتبجز شربت ما که بر یخ نوشت
ز بی آبیم سینه سوزد درونقدم تا سرم غرق دریای خون
چو برقی که در ابر دارد شتابلب از آب خالی و تن غرق آب
سبویی که سوراخ باشد نخستبه موم و سریشم نگردد درست
جهان غارت از هر دری میبردیکی آورد دیگری میبرد
نه زو ایمن اینان که هستند نیزنه آنان که رفتند رستند نیز
ببین روز من، راستی پیشه کنتو نیز از چنین روزی اندیشه کن
چو هستی به پند من آموزگاربدین روز ننشاندت روزگار
نه من به ز بهمن شدم کهاژدهابهخاریدن سر نکردش رها
نه ز اسفندیار آن جهانگیر گردکه از چشمزخم جهان جان نبرد
چو در نسل ما کشتن آمد نخستکشنده نسب کرد بر ما درست
تو سرسبز بادی به شاهنشهیکه من کردم از سبزه بالین تهی
چو درخواستی کهآرزوی تو چیستبه وقتی که بر من بباید گریست
سه چیز آرزو دارم اندر نهانبرآید به اقبال شاه جهان
یکی آنکه بر کشتن بیگناهتو باشی درین داوری دادخواه
دویم آنکه بر تاج و تخت کیانچو حاکم تو باشی نیاری زیان
دل خود بپردازی از تخم کیننپردازی از تخمه ما زمین
سوم آنکه بر زیردستان منحرم نشکنی در شبستان من
همان روشنک را که دخت منستبدان نازکی دست پخت منست
به همخوابی خود کنی سربلندکه خوان گردد از نازکان ارجمند
دل روشن از روشنک برمتابکه با روشنی به بود آفتاب
سکندر پذیرفت ازو هرچه گفتپذیرنده برخاست، گوینده خفت
کبودی و کوژی درآمد به چرخکه بغداد را کرد بی کاخ و کرخ
درخت کیان را فرو ریخت بارکفن دوخت بر درع اسفندیار
چو مهر از جهان مهربانی بریدشبَه ماند و یاقوت شد ناپدید
سکندر بدان شاه فرخ نژادشبانگاه بگریست تا بامداد
درو دید و بر خویشتن نوحه کردکه او را همان زهر بایست خورد
چو روز آخور صبح ابلق سوارطویله برون زد بر این مرغزار
سکندر بفرمود کارند سازبرندش به جای نخستینه باز
ز مهد زر و گنبد سنگ بستمهیاش کردند جای نشست
چو خلوتگهش آنچنان ساختندازو زحمت خویش پرداختند
تنومند را قدر چندان بودکه در خانه کالبد جان بود
چو بیرون رود جوهر جان ز تنگریزی ز همخوابه خویشتن
چراغی که بادی درو دردمیچه بر طاق ایوان چه زیر زمی
اگر بر سپهری وگر بر مغاکچو خاکی شوی عاقبت باز خاک
بسا ماهیا کو شود خورد مورچو در خاک شور افتد از آب شور
چنین است رسم این گذرگاه راکه دارد به آمد شد این راه را
یکی را درآرد به هنگامه تیزیکی را ز هنگامه گوید که خیز
مکن زیر این لاجوردی بساطبدین قلعهٔ کهرباگون نشاط
که رویت کند کهرباوار زردکبودت کند جامه چون لاجورد
گوزنی که در شهر شیران بودبه مرگ خودش خانهویران بود
چو مرغ از پی کوچ برکش جناحمشو مست راح اندرین مستراح
بزن برقوار آتشی در جهانجهان را ز خود وارَه و وارهان
سمندر چو پروانه آتش رُوْ استولیک این کهنلنگ و آن خوشرُوْ است
اگر شاه ملکست و گر ملک شاههمه راه رنج است و با رنج راه
که داند که این خاک دیرینه دوربههر غاری اندر چه دارد ز غور
کهن کیسه شد خاک پنهان شکنجکه هرگز برون نارد آواز گنج
زر از کیسهٔ نو برآرد خروشسبوی نو از تری آید به جوش
که داند که این زخمهٔ دام و ددچه تاریخها دارد از نیک و بد
چه نیرنگ با بخردان ساختهستچه گردنکشان را سر انداختهست
فلک نیست یکسان هم آغوش توطرازش دو رنگست بر دوش تو
گهت چون فرشته بلندی دهدگهت با ددان دستبندی دهد
شبانگه به نانیت نارد به یادکلیچه به گردون دهد بامداد
چه باید درین هفت چشمه خراسز بهر جوی چند بردن سپاس
چو خضر از چنین روزییی روزه گیرچو هست آب حیوان نه خرما نه شیر
ازین دیو مردم که دام و ددندنهان شو که همصحبتان بدند
پی گور کز دشتبانان گم استز نامردمیهای این مردم است
گوزن گرازنده در مرغزارز مردم گریزد سوی کوه و غار
همان شیر کاو جای در بیشه کردز بدعهدی مردم اندیشه کرد
مگر گوهر مردمی گشت خردکه در مردمان مردمیها بمرد
اگر نقش مردن بخوانی شگرفبگوید که مردم چنین است حرف
به چشم اندرون مردمک را کلاههم از مردم مردمی شد سیاه
نظامی به خاموشکاری بسیچبه گفتار ناگفتنی درمپیچ
چو هم رستهٔ خفتگانی خموشفرو خسب یا پنبه درنه به گوش
بیاموز ازین مهره لاجوردکه با سرخ سرخست و با زرد زرد
شبانگه که صد رنگ بیند به کاربرآید به صد دست چون نوبهار
سحرگه که یک چشمه یابد کلیدبه آیین یک چشمه آید پدید