گنج

بخش ۲۷ - نشستن اسکندر بر جای دارا

بیا ساقی آن خون رنگین رزدرافکن به مغزم چو آتش بخز
میی کز خودم پای لغزی دهدچو صبحم دماغ دو مغزی دهد
کجا بودی ای دولت نیک عهدبه درگاه مهدی فرود آر مهد
چو آیی به درگاه مهدی فرودبه مهد من آور ز مهدی درود
ترا دولت از بهر آن خواند بختکه آرایش تاجی و زیب تخت
بتست آدمی را رخ افروختهجهان جامه‌ای چون تو نادوخته
بنام ایزد آراسته پیکریز هر گوهر آراسته گوهری
بدست تو شاید عنان را سپردز تو پایمردی ز ما دستبرد
نشان ده مرا کوی و بازار توکه تا دانم آمد طلبکار تو
چنانم نماید که از هر دیارنداری دری جز در شهریار
بهرجا که هستی کمر بسته‌امبه خدمتگری با تو پیوسته‌ام
ازین جام گفت آن خداوند هوشزهی دولت مرد گوهر فروش
بلی کاین چنین گوهر سنگ بستبه دولت توان آوریدن بدست
سکندر که با رای و تدبیر بودبه نیروی دولت جهانگیر بود
اگر دولتش نامدی رهنماینسودی سر خصم را زیر پای
گزارنده دانای دولت پرستبه پرگار دولت چنین نقش بست
که چون شد سر تاج دارا نهانبه اسکندر افتاد ملک جهان
همه گنج دارا ز نو تا کهنکه آنرا نه سر بود پیدا نه بن
به گنجینهٔ شاه پرداختندز دریا به دریا در انداختند
سریر و سراپرده و تاج و تختنه چندانکه آنرا توانند سخت
جواهر نه چندانکه آنرا دبیربیارد در انگشت یا در ضمیر
طبقهای بلور و خوانهای لعلطرایف کشان را بفرسود نعل
همان تازی اسبان با زین زرخطائی غلامان زرین کمر
نورد ملوکانه بیش از شمارشتر بار زرینه بیش از هزار
سلاح و سلب را قیاسی نبودپذیرنده را زو سپاسی نبود
دگر چیزهائی که باشد غریبوز او مخزن خاص یابد نصیب
چنان گنجی از سیم و زر خلاصبه مهر جهاندار کردند خاص
جهاندار از آن گنج اندوختهچو گنجی شد از گوهر افروخته
به گوهر فروزد دل تیره فاممگر شب‌چراغش ازینست نام
چو تاریک شاید شدن سوی گنجکه گنج آید از روشنائی به رنج
چرا روی آنکس که شد گنج یابز شادی برافروخت چون آفتاب
تو خاکی گرت گنج باید رواستکه بی‌خواسته خاک را کس نخواست
فروزندهٔ مرد شد خواستهکزو کارها گردد آراسته
زر آن میوه زعفران ریز شدکه چون زعفران شادی‌انگیز شد
سیاهان مغرب که زنگی فشندبه صفرای آن زعفران دلخوشند
سکندر چو دید آن همه کان گنجکه در دستش افتاد بی دسترنج
پرستندگان در خویش راهمان محتشم را و درویش را
از آن گنج آراسته داد بهربداد و دهش گشت سالار دهر
به گردان ایران فرستاد کسکزین در نگردد کسی باز پس
به درگاه ما یکسره سر نهیدهلاک سر خویش بر در نهید
بجای شما هر یکی بی سپاسنوازش گری‌ها رود بی قیاس
بزرگان ایران فراهم شدندوز این داوری سخت خرم شدند
خبر داشتند از دل شهریارکه هست او به سوگند و عهد استوار
همه هم‌گروهه به راه آمدندسوی انجمنگاه شاه آمدند
بدان آمدن شادمان گشت شاهاز آن پهلوانان لشکر پناه
جداگانه با هر یکی عهد بستکه در پایهٔ کس نیارد شکست
در گنج بگشاد بر هر کسیخزینه بسی داد و گوهر بسی
همان کار هر کس پدیدار کردبدان خفتگان بخت بیدار کرد
بداد آنچه در پیشتر بودشاندو چندان دگر در افزودشان
چو ایرانیان ان دهش یافتندسر از چنبر سرکشی تافتند
نهادند سر بر زمین یک زمانکله گوشه بردند بر آسمان
گرفتند بر شهریار آفرینکه یار تو بادا سپهر برین
سر تخت جمشید جای تو بادسریر سران خاک پای تو باد
کهن رفت و شاه نو ما توئینه خسرو که کیخسرو ما توئی
نپیچد کسی گردن از رای توسر ما و پائینگه پای تو
چو شه دید کز راه فرخندگیبر ایرانیان فرض شد بندگی
در آن انجمنگاه انجم شکوهکه جمع آمد از هفت کشور گروه
بفرمود تا تیغ و لخت آورنددو خونریز را پیش تخت آورند
دو سرهنگ گردن برافراختهحمایل به گردن در انداخته
به سرهنگی از خونشان گل کنندرسن حلقشان را حمایل کنند
نخست آنچه از گنج زر گفته بودرسانید چندانکه پذرفته بود
چو نقد پذیرفته آورد پیشبرون آمد از عهده عهد خویش
بفرمود تا خوار کردندشانرسن کرده بر دار کردندشان
منادی برآمد به گرد سیاهکه این است پاداش خونریز شاه
کسی کین ستم خیزد از نام اوبدین روز باشد سرانجام او
نبخشود هرگز خداوند هشبر آن بنده کوشد خداوند کش
نظاره کنان شهری و لشگریبر انصاف و آزرم اسکندری
بر آن رسم و راه آفرین خوان شدندجهان‌جوی را بنده فرمان شدند
نشسته جهان‌جوی با بخرداناز آن دایره دور چشم بدان
دو رویه سماطین آراستهنشینندگان جمله برخاسته
کمر بستگان با کمرهای چستکمر در کمر گفتی از حلقه رست
سیاست گره بسته بر دست و پایز هر پیکری مانده نقشی بجای
چو دیواری از صورت آراستهجسد مانده و روح برخاسته
سکندر جهاندار دارا شکنبرافروخت چون شمع از آن انجمن
پس آنگاه با هر گرانمایه‌ایسخن گفت بر قدر هر پایه‌ای
نوا زادهٔ زنگه را باز جستطلب کرد و زنگار از آیینه شست
بپرسید کای پیر سال آزمایفکنده سرت سایه بر پشت پای
بسی سال‌ها در جهان زیستیز کار جهان بی‌خبر نیستی
چو دیدی که دارا جفاپیشه گشتگناهی نه با من بد اندیشه گشت
از آن‌جا که راز جهان داشتینصیحت چرا زو نهان داشتی
چو آرد کسی را جوانی به جوشگنه پیر دارد که ماند خموش
نیوشنده از گرمی شاه رومبه روغن زبانی برافروخت موم
کمانی برآراست از پشت گوژپی و استخوان گشته هم‌رنگ توز
سلاح سخن بست و ترکش گشادز جعبه کمان تیر آرش گشاد
نخستین ثنای جهاندار گفتکه بادا جهاندار با کام جفت
انوشه منش باد دارای دهرز نوشین جهان باد بسیار بهر
سرسبزش از شادی افراختهسر خصم در پایش انداخته
بسی پند گفت این جهان‌دیده پیرنشد در دل کینه‌ور جای گیر
بسی شمع روشن که دودی نداشتنمودم به دارا و سودی نداشت
چو بخش سکندر بود تخت و جامز دارا چه آید به جز کار خام
چو گردون کند گردنی را بلندبه گردن فرازان در آرد کمند
به هندوستان پیری از خر فتادپدر مرده‌ای را به چین گاو زاد
کجا گردد از سیل جوئی خراببجوی دگر کس در افزاید آب
ترا پای دولت فرو شد به گنجز بی دولتیهای دشمن مرنج
جوانی و شاهی و آزاده‌ایهمان به که با رود و با باده‌ای
به کام از جوانی توانی رسیدچو پیری رسد گوشه باید گزید
به پیرایه سر گنبد لاجوردبه ضحاک و جمشید بین تا چه کرد
جهان پادشا چون شود دیر سالپرستنده را زو بگیرد ملال
دگر کاگهی دارد از مغز و پوستشناسد بد از نیک و دشمن ز دوست
ازو در دل هر کس آید هراسچو بینند کو هست مردم شناس
به افکندش چاره‌سازی کنندوزو دعوی بی‌نیازی کنند
نویرا به شاهی برآرند کوسکه بر وی توانند کردن فسوس
از این روی کیخسرو و کیقبادبه پیری ز شاهی نکردن یاد
جهان بر دگر شاه بگذاشتندره کوه البرز برداشتند
به پوشیدن و خوردن نیک بهرشدند ایمن از خوردن تیغ و زهر
چو شه دید کان یادگار کیانخبر دارد از کار سود و زیان
به نیک و بد کارزارش رهستنبرد آزمایست و کار آگهست
بپرسید کان چیست در کارزارکه از بهر پیروزی آید به کار
سپه را چه تدبیر دارد بجایچه سختی کند مرد را سست پای
نبردآزمای جهان‌دیده گفتکه پیروزی آن پهلوان راست جفت
که در لشکر چون تو شاهی بودبفر تو یک تن سپاهی بود
چو فرمان چنین است کین خاک سستز بهر تو سدی برآرد درست
شنیدم ز جنگ آزمایان پیشکه از زور تن زهرهٔ مرد بیش
دلیریست هنجار لشگر کشیسرافکندگی نیست در سرکشی
به هنگام لشکر بر آراستنز لشگر نباید مدد خواستن
صبوری ز خودخواه و فتح از خدایکه لشگر بدین هر دو ماند بجای
چو پیروز باشی مشو در ستیزمکن بسته بر خصم راه گریز
گه ناامیدی بجان باز کوشکه مردانه را کس نمالید گوش
ز فالی که بر فتح یابی نخستدلی باید از ترس دشمن درست
چنین گفت رستم فرامرز راکه مشکن دل و بشکن البرز را
همین گفت با بهمن اسفندیارکه گر نشکنی بشکنی کارزار
شکستی کزو خون به خارا رسیدهم از دل شکستن به دارا رسید
شکسته دل آمد به میدان فرازولی کبک بشکست با جره باز
چو در دولتش دل فروزی نبودز کار تو جز خاک روزی نبود
دگر باره کردش سکندر سؤالکه‌ای مهربان پیر دیرینه سال
شنیدم که رستم سوار دلیربه تنها تکاپوی کردی چو شیر
کجا او به تنها زدی بر سپاهگریز اوفتادی دران رزمگاه
غریب آیدم کز یکی تیغ تیزچگونه رسد لشگری را گریز
به پاسخ چنین گفت پیر کهنکه گردنده باشد زبان در سخن
چنان بود پرخاش رستم درستکه لشگر کشان را فکندی نخست
چو لشگر کش افتاده گشتی به تیغگرفتندی از بیم لشگر گریغ
کسی کو به تنها سپاهی شکستبدین چاره شد بر عدو چیره‌دست
وگرنه نگنجد که در کارزارگریزد یکی لشگر از یک سوار
دگر باره گفتش به من گوی رازکه بازوی بهمن چرا شد دراز
چرا کشت بهمن فرامرز رابه خون غرقه کرد آن بر و برز را
چرا موبدانش ندادند پندکزان خاندان دور دارد گزند
چنین داد پاسخ جهان‌دیده مردکه بهمن بدان اژدهائی که کرد
سرانجام کاشفته شد راه اودم اژدها شد وطنگاه او
چو زد دهره بر پهلوانی درختشد از خانهٔ دولتش تاج و تخت
که دیدی که او پای در خون فشردکزان خون سرانجام کیفر نبرد
سکندر بلرزید ازان یاد کردچو برگ خزان لرزد از باد سرد
ز خون‌خوار دارا هراسنده گشتکه آسان نشاید برین پل گذشت
دگر باره درخواست کان هوشمنددر درج گوهر گشاید ز بند
فرو گوید از گردش روزگارجهان‌جوی را آنچه آید بکار
پس از آفرین پیر بیدار بختچنین گفت با صاحب تاج و تخت
که ملک جهان گرچه فرخ بتستمزن دست سخت اندرین شاخ سست
ز تاریخ نو تا به عهد کهنکه ماند که با ما بگوید سخن
کجا رستم و زال و سیمرغ و سامفریدون فرهنگ و جمشید جام
زمین خورد و تا خوردشان دیر نیستهنوزش ز خوردن شکم سیر نیست
گذشتند و ما نیز هم بگذریمکه چون مهره هم عقد یکدیگریم
مزن پنج نوبت درین چار طاقکه بی ششدره نیست این نه رواق
جهان چون تو داری جهاندار باشچو خفتند خصمان تو بیدار باش
سر از عالم ترسگاری براربترس از کسی کونشد ترسگار
رها کن رهی کان زیان آوردره بد خلل در گمان آورد
کرا باشگونه بود پیرهنبه حاجت بود بازگشتن به تن
تو زان ره که شد باژگونه نوردبخواه از خدا حاجت و باز گرد
چه بندی دل خود در آن ملک و مالکه هستش کمی رنج و بیشی و بال
به دانش ترا رهنمون کرده‌اندکه مال ترا حکم خون کرده‌اند
برنجد گلوئی که بی خون بودخفه گردد از خونش افزون بود
هران مال کاید درین دستگاهبران خفته دان تند ماری سیاه
ستودان این طاق آراستهستونی تهی دارد از خواسته
چو در طاق این صفه خواهیم خفتچه باید شدن با سیه مار جفت
دل از بند بیهوده آزاد کنستمگر نه‌ای داد کن داد کن
ز بیداد دارا به ار بگذریگر او بود دارا تو اسکندری
ببین تا چه دید او ز کشت جهانتو نیز آن مکن تا نه بینی همان
چه کردی ببین تا جهان یافتیاز آن کن که اقبال ازان یافتی
شه از پاسخ پیر فرتوت سالگرفت آن سخن را مبارک به فال
ز خدمت کشی کرد و بنواختشبسی گنج زر پیشکش ساختش
بزرگان ایران ز فرهنگ اوترازو نهادند با سنگ او
شتابندگان از در بارگاهستایش گرفتند بر بزم شاه
کزین بارگه گر چراغی نشستفروزنده خورشیدی آمد به دست
ز ما گر شبی رفت روزی رسیدگلی رفت و گلشن فروزی رسید
جوی زر ز جوینده‌ای روی تافتفرو دید و زر جست و گنجینه یافت
ز دریا دلی شاه دریا شکوهنوازش بسی کرد با آن گروه
چو دیدند شه را رعیت نوازز بیداد دارا گشایند راز
که تا دور او بود در گرم و سردکس از پیشه خویشتن برنخورد
ز خلق آن چنان برد پیوند راکه سگ وا نیابد خداوند را
به نیکان درآویخته بدسگالکسی را امانت نه بر خون و مال
تظلم کنان رفته زین مرز و بوممروت به یونان و مردی به روم
کسی را که نزدیک او سنگ بودز چندین سپاه آن دو سرهنگ بود
چو بد گوهران را قوی کرد دستجهان بین که چون گوهرش را شکست
سریر بزرگان به خردان سپردببین تا سرانجام چون گشت خرد
نه بس داوری باشد آن سست رایکه سختی رساند به خلق خدای
گرانمایگان را درآرد شکستفرومایگان را کند چیره دست
نه خسرو شد آن کس که خس پرورستخسی دیگر و خسروی دیگرست
نمانده درین ملک بخشایشینه در شهر و در شهری آسایشی
خراشیده از کینه‌ها سینه‌هاشده عصمت از قفل گنجینه‌ها
خرابی درآمد بهر پیشه‌ایبتر زین کجا باشد اندیشه‌ای
که پیشه‌ور از پیشه بگریختستبه کار دگر کس درآویختست
بیابانیان پهلوانی کنندملک‌زادگان دشتبانی کنند
کشاورز شغل سپه ساز کردسپاهی کشاورزی آغاز کرد
جهان را نماند عمارت بسیچو از شغل خود بگذرد هر کسی
اگر پیش ازین دادگر خفته بودهمان اختر گیتی آشفته بود
کنون دادگر هست فیروزمندازینگونه بیداد تا چند چند
هراسنده شد زین سخن شهریارمنادی برانگیخت اندر دیار
که هر پیشه‌ور پیشه خود کندجز این گرچه نیکی کند بد کند
کشاورز بر گاو بندد لبادز گاو آهن و گاو جوید مراد
سپاهی به آیین خود ره بردهمان شهری از شغل خود نگذرد
نگیرد کسی جز پی کار خویشهمان پیشه اصلی آرد به پیش
ز پیشه گریزنده را باز جستبدان پیشه دادش که بود از نخست
عملهای هر کس پدیدار کردهمه کار عالم سزاوار کرد
جهان را ز ویرانی عهد پیشبه آبادی آورد در عهد خویش
جهان داشت بر دولت خویش راستجهان داشتن زیرکان را سزاست