بخش ۲۵ - جنگ دارا با اسکندر
بیا ساقی از باده بردار بندبپیمای پیمودن باد چند
خرابم کن از باده جام خاصمگر زین خرابات یابم خلاص
خرامیدن لاجوردی سپهرهمان گردبر گشتن ماه و مهر
مپندار کز بهر بازی گریستسراپردهای این چنین سرسریست
در این پرده یک رشته بیکار نیستسر رشته بر ما پدیدار نیست
که داند که فردا چه خواهد رسیدز دیده که خواهد شدن ناپدید
کرا رخت از خانه بر در نهندکرا تاج اقبال بر سر نهند
گزارندهٔ نیک و بدهای خاکسخن گفت ازان پادشاهان پاک
که چون صبح را شاه چین بار دادعروس عدن در به دینار داد
رسیدند لشگر به جای مصافدو پرگار بستند چون کوه قاف
خسک بر گذرگاه کین ریختندنقیبان خروشیدن انگیختند
یزک بر یزک سو بسو در شتابنه در دل سکونت نه در دیده آب
ز بسیاری لشگر از هر دو جایفرو بست کوشنده را دست و پای
دو رویه ستادند بر جای جنگنمودند بر پیش دستی درنگ
مگر در میان صلحی آید پدیدکه شمشیرشان برنباید کشید
چو بود از جوانی و گردنکشیهم آن جانب آبی هم این آتشی
پدید آمد از بردباری ستیزدل کینه ور گشت بر کینه تیز
ازان پس که بر کینه ره یافتندسر از جستن مهر برتافتند
درآمد به غریدن آواز کوسفلک بر دهان دهل داد بوس
شغبهای آیینهٔ پیل مستهمی شانه بر پشت پیلان شکست
برآورد خرمهره آواز شیردماغ از دم گاو دم گشت سیر
چنان آمد از نای ترکی خروشکه از نای ترکان برآورد جوش
طراقی که از مقرعه خاستهبرون رفته زین طاق آراسته
روا رو برآمد ز راه نبردهزاهز در آمد به مردان مرد
زمین گفتی از یکدیگر بردریدسرافیل صور قیامت دمید
غبار زمین بر هوا راه بستعنان سلامت برون شد ز دست
ز بس گرد بر تارک و ترک و زینزمین آسمان آسمان شد زمین
جگر تاب شد نعرههای بلندگلوگیر شد حلقههای کمند
ز تاب نفس بر هوا بست میغجهان سوخت از آتش برق تیغ
ز بس عطسهٔ تیغ بر خون و خاکدماغ هوا پر شد از جان پاک
سپهدار ایران هم از صبح بامبر آراست لشگر بسازی تمام
نخستین صف میمنه ساز کردز تیغ اژدها را دهن باز کرد
صف میسره هم بر آراست چستیکی کوه گفتی ز پولاد رست
جناح آنچنان بست در پیشگاهکه پوشیده شد روی خورشید و ماه
ز قلبی که چون کوه پولاد بودپناهنده را قلعه آباد بود
ز دیگر طرف لشگر آرای رومبر آراست لشگر چو نحلی ز موم
سلیح و سلب داد خواهنده راقوی کرد پشت پناهنده را
چپ و راست آراست از ترک و تیغچو آرایش گلشن از اشک میغ
پس و پیش را کرد چون خاره کوهبر انگیخت قلبی ثریا شکوه
چو از هر دو سو لشگر آراستندیلان سربسر مرد میخواستند
سیاست درآمد به گردن زنیز چشم جهان دور شد روشنی
ز بس خون که گردآمد اندر مغاکچو گوگرد سرخ آتشین گشت خاک
ز شمشیر برگشته جائی نبودکه در غار او اژدهائی نبود
نهنگ خدنگ از کمین کماننیاسود بر یک زمین یک زمان
کمند اژدهائی مسلسل شکنجدهن باز کرده به تاراج گنج
ز غریدن زنده پیلان مستنفس در گلوی هزبران شکست
ز بس تیغ بر گردن انداختننیارست کس گردن افراختن
پدر با پسر کین برآراستهمحابا شده مهر برخاسته
ستون علم جامه در خون زدهنجات از جهان خیمه بیرون زده
ز بس خستهٔ تیرپیکان نشانشده آبله دست پیکان کشان
چنان گرم شد آتش کارزارکه از نعل اسبان برآمد شرار
جهانجوی دارا ز قلب سپاهبر آشفت چون شرزه شیر سیاه
به دشمن گرائی به خصم افکنیگشاده بر و بازوی بهمنی
به هر جا که بازو برافراختیسر خصم در پایش انداختی
نشد بر تنی تا نپرداختشنزد بر سری تا نینداختش
ز بس خون رومی دران ترکتازهزار اطلس رومی افکند باز
وزین سو سکندر به شمشیر تیزبرانگیخته از جهان رستخیز
دو دست آوریده به کوشش برونبهر دست شمشیری الماس گون
دو دستی چنان میگرائید تیغکزو خصم را جان نیامد دریغ
چو بر فرق پیل آمدی خنجرشفرو ریختی زیر پایش سرش
چو بر آب دریا غضب ریختیز دریای آب آتش انگیختی
چو شیری که آتش ز دم برزنددم مادیان را به هم برزند
به دارا نمودند کان تند شیربسا شیر کز مرکب آورد زیر
شه آزرم او به که یکسو کندکزان پهلوان پیل پهلو کند
به لشگر بگوید که یکبارگیگرایند بر جنگ او بارگی
چنان دید دارای دولت صوابکه لشگر بجنبد چو دریای آب
همه همگروهه به یکسر زنندبه یکبارگی بر سکندر زنند
به فرمان فرمانده تاج و تختبجوشید لشگر بکوشید سخت
عنان یک رکابی برانگیختنددو دستی به تیغ اندر آویختند
سکندر چو غوغای بدخواه دیدز خود دست آزرم کوتاه دید
بفرمود تا لشگر روم نیزبدادن ندارند جان را عزیز
ببندند بر دشمنان راه رابه خاک اندر آرند بدخواه را
دو لشگر چو مور و ملخ تاختندنبردی جهان در جهان ساختند
به شمشیر پولاد و تیر خدنگگذرگاه کردند بر مور تنگ
چو زنبور گیلی کشیدند نیشبه زنبوره زنبور کردند ریش
سکندر دران داوریگاه سختپی افشرد مانند بیخ درخت
هیون بر وی افکند پیل افکنیسوی پیلتن شد چو اهریمنی
یکی زخم زد بر تن پهلوانکزان زخم لرزید سرو جوان
بدرید خفتان زره پاره کردعمل بین که پولاد با خاره کرد
نبرید بازوی تابنده هورولیکن شد آزرده در زیر زور
به موئی تن شاه رست از گزندبزد تیغ و بدخواه را سرفکند
هراسید ازان دشمن بیهراسدل خصم را کرد از آنجا قیاس
بران شد که از خصم تابد عنانرهائی دهد سینه را از سنان
دگر باره از بخت امیدوارپی افشرد بر جای خویش استوار
چو در فال فیروزی خویش دیدبر اعدای خود دست خود بیش دید
قوی کرد بر جنگ بازوی خویشبکوشید با همترازوی خویش
نیاسود لشگر ز خون ریختنز دشمن به دشمن درآویختن
نبرد آزمایان ایران سپاهگرفتند بر لشگر روم راه
زبون گشت رومی ز پیکارشاناجل خواست کردن گرفتارشان
دگر ره به مردی فشردند پاینرفتند چون کوه آهن ز جای
به ناموس رایت همی داشتندغنیمت به بدخواه نگذاشتند
چو گوهر برآمود زنگی به تاجشه چین فرود آمد از تخت عاج
مه روشن از تیره شب تافتهچو آیینه روشنی یافته
دو لشگر به یکجا گروه آمدندشدند از خصومت ستوه آمدند
به آرامگاه آمدند از نبردز تن زخم شستند و از روی گرد
پر اندیشه از گنبد تیز گشتکه فردا بسر بر چه خواهد گذشت
دگر روز کین روی شسته ترنجچو ریحانیان سر برون زد ز کنج
سپاه از دو سو صف برآراستندهزبران به نخجیر برخاستند
به پولاد شمشیر و چرم کمانبسی زور بازو نمود آسمان
به غوغای لشکر درآمد شکیبکه دست از عنان رفت و پای از رکیب
به دارا دو سرهنگ بودند خاصبه اخلاص نزدیک و دور از خلاص
ز بیداد دارا به جان آمدهدل آزردگی در میان آمده
بران دل که خونریز دارا کنندبر او کین خویش آشکارا کنند
چو زینگونه بازاری آراستندبه جان از سکندر امان خواستند
که مائیم خاصان دارا و بسبه دارا ز ما خاصتر نیست کس
ز بیداد او چون ستوه آمدیمبه خونریز او هم گروه آمدیم
بخواهیم فردا بر او تاختنز بیداد او ملک پرداختن
یک امشب به کوشش نگهدار جایکه فردا مخالف درآید ز پای
چو فردا علم برکشد در مصافخورد شربت تیغ پهلو شکاف
ولیکن به شرطی که بر دسترنجبه ما بر گشاده کنی قفل گنج
ز ما هر یکی را توانگر کنیبه زر کار ما هر دو چون زر کنی
سکندر بدان خواسته عهد بستبه پیمان درخواسته داد دست
نشد باورش کاندو بیداد کیشکنند این خطا با خداوند خویش
ولی هر کس آن در بدست آوردکزو خصم خود را شکست آورد
دران ره که بیداد داد آمدشکهن داستانی به یاد آمدش
که خرگوش هر مرز را بیشگفتسگ آن ولایت تواند گرفت
چو آن عاصیان خداوند کشخبر یافتند از خداوند هش
که بر گنجشان کامکاری دهدبه خونریز بدخواه یاری دهد
حق نعمت شاه بگذاشتندپی کشتن شاه برداشتند
چو یاقوت خورشید را دزد بردبه یاقوت جستن جهان پی فشرد
به دزدی گرفتند مهتاب راکه او برد از آن جوهر آن تاب را
دو لشکر کشیده کمر چون دو کوهشدند از نبردآزمائی ستوه
به منزلگه خویش گشتند بازبه رزم دگر روزه کردند ساز