بخش ۲۴ - پاسخ نامه دارا از جانب اسکندر
سرِ نامه نام جهاندار پاکبرارندهٔ رستنیها ز خاک
بلندیدهِ آسمان بلندگشایندهٔ دیدهٔ هوشمند
جهانآفرین وز جهان بینیازبه هنگام بیچارگی چارهساز
زمین را به مردم برآراست چهرکمر بست گِردَش ز گردان سپهر
نیام زمین را به شمشیر آببرافروخت چون چشمهٔ آفتاب
خداوند بی نسبت بندگینه پیری در او نه پراکندگی
یکی کاو نه مانندهٔ هر یکیستهمهٔ هستی از ملک او اندکیست
قویحجت از هرچه گیری شماربریحاجت از هرچه آید بهکار
مرا و تو را مایه باید نخستکه تا زو بسازیم چیزی درست
هر آنچ آفرید او، به اسباب نیستبه دریافتن عقل را تاب نیست
خرد دانشآموز تعلیم اوستدل از داغداران تسلیم اوست
پر از حکمت و حکم او شد جهانبه حکم آشکارا به حکمت نهان
فرشته پران را برین ساده دشتازو آمدن، هم بدو بازگشت
دل و دیده را روشنایی ازوستمرا و ترا پادشایی ازوست
ز فرمان او نیست کس را گزیرخدای اوست، ما بندهٔ فرمانپذیر
مرا گر کند در جهان تاجدارعجب نیست از بخشش کردگار
تو نیز ای جهاندار پیروزبختنه کز مادر آوردهای تاج و تخت
خدا دادت این چیرهدستی که هستمشو بر خدادادگان چیرهدست
سپاس خدا کن که بر ناسپاسنگوید ثنا مرد مردم شناس
مبادا به هشیاری و بیهشیکسی را ز فرمان او فرمشی
مرا گر خدوند یاری دهدعجب نیست گر شهریاری دهد
توانم که گردنفرازی کنمبه شمشیر با شیر بازی کنم
به تیغ افسر و گاه خواهم گرفتبدین اژدها ماه خواهم گرفت
نخواندی ز تاریخ جمشید شاه؟که آن اژدها چون فرو برد ماه
فریدون بدان اژدها باره مردهم از قوت اژدهایی چه کرد؟
به دارندهٔ آسمان و زمینکزو مایه دارد همان و همین
خدایی کزو هر که آگاه نیستخرد را بدان بیخرد راه نیست
به راه نیاگان پیشین ماکه بودند پیغمبر دین ما
به صُحْف بِراهیم ایزدشناسکزان دین کنم پیش یزدان سپاس
که گر دست یابم بر ایرانیانبرم دین زردشت را از میان
نه آتش گذارم نه آتشکدهشود آتش از دستم آتش زده
چنین رسم پاکیزه و راه راستره ما و رسم نیاکان ماست
برین مشکْ خاشاک نتوان فشاندکه بوی خوش مشک پنهان نماند
کسی راست خرما ز نخل بلندکه بر نخل خرما رساند کمند
به بستان گلی راست گردن فرازکه بویی و رنگی دهد دلنواز
ز گورانْ سرافراز گوری بوَدکه با فحلیاش دست زوری بود
ز شیران همان شیر خونریزترکه دندان و چنگش بود تیزتر
دو شیرِ گُرْسِنهست و یک رانِ گورکباب آن کسیراست کاو راست زور
دو پیلند خرطوم درهم کشانز بردن یکی بُرد خواهد نشان
تو مردی و من مرد وقت نبردبه مردی پدید آید از مرد مرد
من آنگه عنان باز پیچم ز راهکه یا سر نهم یا ستانم کلاه
چه پنداشتی در جهان نیست کس؟جهاندار تنها تو باشی و بس؟
به هر زیر برگی شتابندهایستبه هر منزلی راه یابندهایست
به ماری چو من مُهرهبازی مکننبرد آر و نیرنگ سازی مکن
ز ملک من اقطاع من میدهی؟برات سهیل از یمن میدهی؟
پنیراب دادن نشاید به میشکه یابد درو قطرهٔ خون خویش
مزن بیش از این لاف گردنکشیکه خاکی بهگوهر نه از آتشی
بیارام و تندی رها کن ز دستکه الماس از ارزیز باید شکست
همان شیشهٔ می که داری به چنگنگهدار و مستیز با خاره سنگ
جهانی چنین پُر ز نفط سپیدز طوفانِ آتش نگهدار بید
به آسودگی عیش خوش میگذارجهانجوی را خود به جزیَت چهکار؟
یکی داد باغی به بی توشهایندادش ز باغ آندگر خوشهای
زبونتر ز من صیدی آور به زیرکه چربی نخیزد ز پهلوی شیر
به شاخی چه باید درآویختن؟که نتوان ازو میوهای ریختن؟
تمنای شه آنگه آید به دستکه در روی دریا توان پول بست
چه باید غروری برآراستن؟نه بر جای خویش آرزو خواستن؟
چو بهمن جوانی بران داردتکه تند اژدهایی بیو باردت
زند دیو راهت چو اسفندیارکه با رستم آیی سوی کارزار
چو با دیو دارد سلیمان نشستکند یاوه انگشتری را ز دست
بترس از غلطکاریِ روزگارکه چون ما بسی را غلط کرد کار
حسابی که با خود برانداختیچنان نیست، بازی غلط باختی
عنان باز کش زین تمنای خامکه سیمرغ را کس نیارد به دام
ز زنگی نهای آدمیخوارترنه از بربری مردمآزارتر
ببین تا به هنگام کین گستریچه خون راندم از زنگی و بربری
مدارا کن از کینکشی باز گردکه مردم نیازارد آزاد مرد
نه من بستم اول بدین کین کمرتو افکندی از سله مار سر
به خونریز من لشگری ساختیشبیخون کنان سوی من تاختی
بدان تا بههمبر زنی جای منستانی ز من ملک آبای من
مرا نیز بایست برخاستنکمر بستن و لشگر آراستن
سپه راندن از ژرف دریا برونگشادن به شمشیر دریای خون
تو گر هوشیاری نه من بیخودمهمان هوشیارم همان بخردم
گر افکند بر کار تو بخت نورمن از بختیاری نیام نیز دور
جهان گر تو را داد کاری بهدستمرا نیز دستی در این کار هست
تو را تاج یاور مرا تیغ یارمنم تیغزن گر تویی تاجدار
مزن تکیه بر مسند و تخت خویشکه هر تخت را تختهای هست پیش
مبین گنبد کوه را سنگبستمگو سنگ را کی درآید شکست
چو آرد زمینلرزه ناگه نبردبرآرد به آسانی از کوه گرد
چو دوران ملکی به پایان رسدبدو دست جوینده آسان رسد
جهان چون نباشد به جان آمدهمنی و تویی در میان آمده
جز این از منت هیچ واخواست نیستکه در یک ترازو دو من راست نیست
به همسنگیِ خود مرا بر مسنجکه از اژدها بهمن آمد به رنج
گرم سنگ و آبی نهی در جوابچو کوه افکنم سنگ خود را در آب
زره پوشم ار تیغ بازی کنیکمر بندم ار صلح سازی کنی
به هرچه آن نمایی تو از گرم و سردپذیرندهام ز آشتی و نبرد
بیا تا چه داری ز شمشیر و جامکه دارم درین هر دو دستی تمام
جهاندار چون نامه را کرد گوشدماغش ز گرمی درآمد بهجوش
فرستاد و بر جنگ تعجیل جُستسکندر نیامد در آن کار سست
در آورد لشگر به پیکار تنگبر آراسته یک به یک ساز جنگ
چو دارا خبر یافت کان اژدهانخواهد پی شیر کردن رها
بجنبید جنبیدنی باشکوهچو از زلزله کالبدهای کوه
رسیدند لشگر به لشگر فراززمانه درِ کینه بگشاد باز
زمینِ جزیره که او موصل استخوش آرامگاهست و خوش منزلست
مصاف دو خسرو در آن مرز بودکز آشوبشان کوه در لرز بود
هنوز ار بجویند از آن خسروانتوان یافتن در زمین استخوان