گنج

شمارهٔ ۲

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: راست۳۹ بیت
چیست آن روشندلی کز تیره سنگش گوهر استعاشقی روشن ضمیر و دلبری سیمین بر است
گه دلش از سنگ و گه ز آهن ولی سنگین دلشاز دل عشاق و طبع دلبران نازکتر است
ساده لوح و پاکدل چون عاشقان آمد ولیهر زمانش چون هوسناکان نگاری در بر است
عارض خوبان فروزان است ز آه عاشقانروی این ز آهی زروز عاشقان تیره تر است
ساده همچون خاطر عاشق بجز از عکس یارلیک اصل و عکس هر یک را بعکس دیگر است
ممتنع از این فراق و ممتنع با آن وصالآن ز منظور است تمثال این مثال از ناظر است
زشت رویان زشت بینندش نکو رویان نکووین عجب نه زشت رو باشد نه نیکو منظر است
نکته جوی و عیب گوی و خودنما آمد مگرناصحی بسیاردان یا زاهدی دانشور است
گر رود کس سوی او رو سوی او آرد بلیشاهد از اهل نظر دوری نجوید خوشتر است
مردمان را ننگ از همنامیش باشد ولینام او را از شرف جابر تر از اسکندر است
منطبع دروی صور یا منعکس از وی شعاعهمچو رای و روی دارای سکندر چاکراست
در کف شاه جهان بدریست گویی در هلالیا سپهری وندر آن تابنده مهر انوراست
افتخار خسروان فتح علی شه ای که جودبی وجود دست تو همچون عرض بی جوهر است
پادشاهان را همی زین پیش گفتندی بمدحکاین سکندر قدر و دارارای و افریدون فر است
چاکران پیشگاهت گر بر نجیدی همیگفتم اینت پیشکار آن بنده این فرمانبر است
سایه را هرگز نبیند کس جدا از آفتابپس کسی کو منکر ذات تو باشد کافر است
عقل گوید چون بگاه رزم آری زیر پایباد رفتاری که گویی نعلش اندر آذر است
سرعت برق است در زین یا بزیرت توسن استصورت مجد است پیدا یا بفرقت افسر است
آیت فتح است بر پا یا به پیشت رایت استمرگ خصم است آشکارا یا بدستت خنجر است
این تنت یا آسمانی در میان جوشن استاین رخت یا آفتابی در کنار مغفر است
با خرد گفتم چو دیدم دوش سوی اختراناین بداندیشان کز ایشان دهر پرشور و شر است
هیچ دانی نامشان یا یک بیک اجرامشانجنبش و آرامشان کاین ثابت است آن سایراست
گفت بر مه بین که در هر مه بامیدی همیگه چو زرین نعل و گاهی همچو سیمین ساغر است
رایضان و ساقیانش چون بچیزی نشمرنداز چه در ماه دگر گه فربه و گه لاغر است
تیر را بنگر که از شرم دبیران ملکگاهی اندر باختر پنهان گهی در خاور است
وین نه ناهید است بر طرف افق هر شب چنانکز خیالی بیدلی در انتظار دلبر است
لعبتی با بربطی در انتظار رخصتیخادمان بزم شه را تا سحر بر معبر است
دیده در بر جوشنش ترک فلک روزی برزمتا کنون از اطلس چرخش بسر بر معجر است
مشتری را بین که همچون واعظان بلفضولصبح و شام و روز و شب هر دم فراز منبر است
تا خطیانش بود روزی بایوان آورندگاه و بیگه شاه را خطبه سرا مدحتگر است
وین ثوابت را که بینی پیش و پس پویان همیجانب مغرب شتابان از پی یکدیگر است
آفتاب سلطنت گویی گذشتستی و بازمانده بر ره فوجی از واماندگان لشگر است
با خرد گفتم بگو تا کیست این روشن ضمیرپیر پر تمکین که رای او ز رویش انواراست
گفت اینک گفتمت بشنو ادب را پاس داراین ملک را پاسبان است این فلک را سرور است
سوی این در گه چو سوی کاروان بانگ درایکاروان آز را بانگ صریرش رهبر است
بر فلک بهتان اگر با عدل او بودی رواآسمان را گفتمی با آستانش همسر است
در جهان را وسعتی با رای او بودی بجایجاه او را گفتمی اینک جهانی دیگر است
تا فروغ روی خورشیدی فلک هر صبحگاهزنگ پرداز سواد شب ز سطح اغبر است
شاهد کامش نماید چهره در مرآت بختزانکه مرآت جهان را بحت او صیقلگر است