شمارهٔ ۳
این همان ساحت جنت اثر استباجنانی و جهانی دگر است
این روانست روان یا آب استاین حیات است عیان یا شمر است
بر سر خاره گل بیخار استدر میان حجر اصل شجر است
از حجر بسکه گل و لاله دمیدکس نداند که حجر یا شجر است
بر سر هر گذری غمزه زناندلبری تا که رسد منتظر است
هر طرف سرو قدی جلوه کنانملک است آن نه پری نه بشر است
جیب گل تا بگریبان چاک استدامن سبزه ی تر پر گهر است
ترکش غنچه پر از پیکان استساغر لاله پر از لعل تر است
سرو را پای مقید بگل استساخ را تاج مرصع بسر است
آب را سلسله در ارکان استخاک را خلعت خضرا ببر است
اینهمه شکل مخالف که همیبیکی لحظه عیان در نظر است
بی سبب نیست بگو چیست مگربزم ورزم شه انجم حشر است