گنج

شمارهٔ ۱

وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه: ا۳۸ بیت
هوا باد و هوس باران طمع خاک و خطر خضرادر این گلشن زهی نادان که بندد دل گشاید پا
مرا از طرف این هامون نشد حاصل جز این کاکنونبپا دارم بسی منت ز خار و بر سر از خارا
در این سودا اگر سودی بود در نیستی باشدچه حاصلها که رند از سبحه دارد زاهد از مینا
بشاخ گل بجام مل گشایی دست و بندی دلیکی پیوسته با حارو یکی بشکسته از خارا
پی جانی که بسپاری چه داری باک از مردنپی مالی که بگذاری چه آری دست بریغما
گذاری رنج بر یاران سپاری گنج بر مارانطمع داری زهشیاران از این احسنت از آن اهلا
تو را بر گرد این خانه مثال از شمع و پروانهترا بر حرص این دانه قیاس از آب و استسقا
چو ره بر سیل بگشادی چه ویرانی چه آبادیچو دل بر مرگ بنهادی چه بر خارا چه بردیبا
نفس را ساز بستن بین بیا پای هوس بر بندقفس را رخنه بر تن بین بیابال خرد بگشا
سراسر اهرمن وادی نهان از رهروان هادیدر این تاریک شب مشکل که جوید راه نابینا
دلی را کز هوس چندی بهر جانب پراکندیروا باشد اگر بندی بدان دلدار جان بخشا
که بندد نقش تن از گل پس از تن بر نگارد دلز دل جان آورد حاصل ز جان جانان کند پیدا
ز جود او وجود تو ببود او نمود توهم او رب ودود تو حکیم و قدر و بینا
جز او فانی و از فانی نیندیشد مگر نادانهم او باقی و از باقی نیاساید مگر دانا
بدل سلطان جانت بس مده دل بر رخ هر کسمگر بر عارض لا بنگری از دیده ی الا
ز کثرت توشه برداری ره توحید بسپاریز کشورها گذر آری ولی حد ها نهی بر جا
معانی از صور خوانی نه معنی را صور دانیبباقی بینی از فانی بعقبا بینی از دنیا
دگر بی دوست ننشینی چه در پیدا چه در پنهانخلاف دوست نگزینی چه در سرا چه در ضرا
بسویش گر نظر داری چه در دیر و چه در مسجدبکویش گر گذر آری چه با شیخ و چه باترسا
چو از قید هوس رستی چه سلطانی چه درویشیچو دل با دوست پیوستی چه جا بلقا چه جا بلسا
چو کالا ایمن از دزدان چه در مخزن چه در هامونچو کشتی ایمن از توفان چه بر ساحل چه در دریا
چرا مانی ز حق غافل نبینی کیف مدالظلببین در خسرو و عادل جهاندار و جهان آرا
فروغ سایه ی یزدان بر اقطار جهان تابانمگو خورشید را پنهان چو بینی سایه نور افزا
شهنشاه جهان فتح علی شه آنکه رای اوفروزد بر خرد زان سان که تابد بر فلک بیضا
جهانداری که ذات او دلیل شرک و وحدت شدیکی در مذهب نادان یکی در مشرب دانا
سخن آشفته از دهشت تو گوش اندوده با غفلتحدیثی بس شگفت است این که در یابی حدیث ما
مگر چشم از غرص پوشی بگوش این نکته بنیوشیپی فهم سخن کوشی نه در بیهوده گفتنها
ز یک آب و هوا زادیم و راز ما ندانستیزبان مرغ صحرائی نداند صخره ی صما
زبان از راز بیداران اگر کوته کنی شایدشبی نغنوده بر آن در دمی ناسوده بر آن پا
ترا آلوده از فعل طبیعت جیب تا دامانچه افشانی بپاکان آستین هم سوی خود بازآ
تنی کوشیده در محنت رخی پوشیده در ظلمتدلی آغشته با شهوت سری سر گشته از سودا
دریغت ناید از آنان که تن پرورده اند از جانسری با زحمت از سامان دلی در راحت از غوغا
دلا از طعن نادانان چه اندیشی ندیدستیکه مفلس از تهیدستی گذارد عیب بر کالا
ترا بر بال و پر از خود اگر آلایشی نبودز غوغای مگس طبعان چه داری باک ای عنقا
بفکری عاطل از اغراض و ذکری حاصل از اخلاصدلی آسوده از احباب و جانی فارغ از اعدا
گهی از حمد یزدان جو بقای خسرو عادلگهی از مدح سلطان گو ثنای خالق یکتا
یکی سلطان یکی یزدان یکی پیدا یکی پنهانیکی عکس و یکی اصل و یکی لفظ و یکی معنا
ترا بس ز اول و آخر چه میجویی دگر بگذرازین اسماء نا موضوع ازین اشباح بی اشیا